در جنگ بدر شركت نكردم چون مواظبت و پرستارى دختر رسول خدا را كه بيمار بود ، بر عهده داشتم و پيامبر ( ص ) سهم مرا از غنايم پرداخت فرمود ، پس من هم مانند كسانى بودم كه شركت كرده بودند ، روز احد گريختم و خداوند متعال مرا عفو فرمود ، اما هنگام بيعت رضوان ، من به فرمان رسول خدا به مكه رفته بودم و پيامبر ( ص ) فرمودند :
عثمان در اطاعت از خدا و رسول خداست . و پيامبر ( ص ) از طرف من با يك دست خود با دست ديگرش بيعت كرد و دست چپ رسول خدا به مراتب بهتر از دست راست من است . چون وليد اين پيام را به عبد الرحمن رساند ، گفت : برادرم راست مىگويد .
عمر بن خطاب به عثمان بن عفان نگريست و گفت : اين از كسانى است كه خدا او را عفو كرده است و خداوند متعال از هر چه كه عفو فرمايد ، ديگر در آن مورد بازخواستى نيست ، عثمان روز احد گريخته بود .
از ابن عمر در مورد عثمان پرسيدند ، گفت : او در احد گناه بسيار بزرگى مرتكب شد ، چون در آن روز گريخت ، با وجود اين خداوند او را عفو فرمود ، ولى ميان شما مرتكب گناه كوچكى شد و شما او را كشتيد .
على ( ع ) مىگويد : چون روز احد مردم قريش جولانى دادند ، امية بن ابى حذيفة بن مغيره كه زره بر تن داشت و چنان غرق در آهن بود كه فقط چشمهايش ديده مىشد ، جلو آمد ، وى مىگفت : امروز به جاى روز بدر است . مردى از مسلمانان به مقابلهء او شتافت كه اميه او را كشت . من آهنگ او كردم و مىخواستم كه با شمشير به جلو سرش بزنم ، او هم كلاهخود داشت و هم مغفر ، ضربت من به واسطهء كوتاهى قد من ، خطا رفت و او با شمشيرش ضربتى بر من فرود آورد كه من آن را با سپر خود گرفتم و شمشيرش در سپرم گير كرد ، او زرهش را به كمرش زده بود و من توانستم يك پاى او را قطع كنم ، او به زمين افتاد ولى تلاش كرد و شمشيرش را از سپرم بيرون كشيد و همچنان كه روى زانوى خود تكيه داده بود ، شروع به زد و خورد كرد ، من متوجه شدم بخشى از زره او در زير بغلش پاره است ، شمشيرم را به همانجا فرو بردم ، پس او فرو غلتيد و مرد و من برگشتم .
پيامبر ( ص ) در روز احد شعار مىداد و مىفرمود : من پسر عاتكهها هستم [ 1 ] . من پيامبرى هستم كه هرگز دروغ نگفته است ، من فرزند عبد المطلبم !
هامش
[ 1 ] سه نفر از مادر بزرگهاى پيامبر ( ص ) عاتكه نام داشتهاند ، يكى عاتكه دختر هلال ، كه مادر عبد مناف است ، ديگر عاتكه دختر مرّه ، كه مادر هاشم است و سوم عاتكه دختر اوقص ، كه مادر وهب پدر آمنه است ، اولى عمهء دومى و دومى عمهء سومى است ( نهاية ، ج 3 ، ص 66 ) .