نيست كه من در جستجويش باشم ! ناگاه متوجهء حمزه شدم كه سر از پا نشناخته به مردم حمله مىكند ، پس پشت سنگى كمين كردم ، چشم حمزه كم نور بود و گرد و خاك هم چهرهاش را پوشانده بود ، سباع پسر امّ انمار ، كه مادرش كنيز شريف بن علاج و ختنه كنندهء دختران مكى بود ، راه را بر حمزه بست ، كنيه سباع ابو نيار بود ، حمزه بانگ برداشت و گفت : تو هم اى پسر برندهء چوچولهها ، كارت به آنجا كشيده كه بر ما حمله كنى ، پيش بيا ! حمزه چند قدم او را با خود كشيد و همين كه از پاى در آمد ، سرش را جدا كرد ، همچنان كه گوسپند را مىكشند . آنگاه همين كه متوجه من شد به سوى من خيز برداشت ، ولى به جايى رسيد كه به واسطهء سيل گل شده بود ، پايش لغزيد و درست در همين موقع هم من حربهء خود را به سويش پرتاب كردم و خوشحال شدم ، چه حربه به تهيگاه او بر خود و از مثانهاش بيرون آمد . گروهى از يارانش گرد او جمع شدند و شنيدم كه او را صدا مىزنند : ابا عماره ! ولى او جواب نمىداد ، با خود گفتم : به خدا ، حتما مرده است ! آنگاه مصيبت هند را در مورد پدر و برادر و عمويش به ياد آوردم ، همين كه ياران حمزه از مرگ او مطمئن شدند ، از گرد او پراكنده شدند ، آنها مرا نمىديدند ، من دويدم و شكمش را دريده و جگرش را بيرون آوردم و آن را پيش هند دختر عتبه بردم و گفتم : اگر قاتل پدرت را كشته باشم به من چه مىدهى ؟ گفت : همهء جامههاى گران بها و زر و زيورم را ! گفتم : اين جگر حمزه است . آن را از من گرفت و به دندان گزيد و پارهاى از آن را جويد و سپس از دهان بيرون انداخت ، من نفهميدم چرا نتوانست آن را ببلعد . هند جامههاى گران بها و زر و زيور خود را بيرون آورد و به من داد و گفت : چون به مكه آمدى ده دينار برايت خواهد بود . سپس گفت : جسد را به من نشان بده ! نشانش دادم ، اندامهاى نرينه ، گوشها و بينى او را بريد و از آنها براى خود دست بند و گوشواره و خلخال درست كرد و با آنها به مكه آمد ، جگر حمزه را هم با خود به مكه آورد .
عروه از قول عبيد الله بن عدىّ بن خيار روايت مىكند كه مىگفت : به روزگار عثمان بن عفان در شام جنگ مىكرديم ، نزديك غروب به شهر حمص رسيديم و سراغ خانهء وحشى را گرفتيم ، گفتند : حالا به او دسترسى نداريد ، او از حالا تا صبح شراب مىخورد . ما كه هشتاد نفر بوديم ، به منظور ديدار او شب را در حمص مانديم . پس از اينكه نماز صبح را خوانديم ، به خانهاش رفتيم ، پيرمردى فرتوت شده بود ، برايش پلاسى كه فقط خودش روى آن جا مىگرفت ، گسترده بودند ، به او گفتيم : دربارهء قتل حمزه و مسيلمه برايمان حرف بزن . خوشش نيامد و سكوت كرد ، به او گفتيم : ما فقط به خاطر تو ديشب را در اينجا ماندهايم . آنگاه او گفت : من بردهء جبير بن مطعم بن عدى
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 206
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٠٦