تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
بگذرند ! آنها در مقابل دشمن صف كشيدند و در حالى كه رو به آفتاب بودند ، ساعتى جنگ كردند تا اينكه عبد الله بن جبير به شهادت رسيد و ديگران به سختى زخمى شدند . چون عبد الله بن جبير به زمين افتاد ، دشمن او را برهنه و به بدترين شكلى مثله كرد ، آن قدر نيزه در شكم او فرو كرده بودند كه از زير قفسه سينه تا بالاى مثانه‌اش دريده شده و روده‌هايش بيرون ريخته بود . او مىگويد : در حالى كه مسلمانان به حركت در آمده بودند ، بر پيكر عبد الله بن جبير كه به همان وضع افتاده بود گذشتم . من يك مرتبه در جايى خنديده‌ام كه هيچ كس نخنديده است ، در جايى چرت زده‌ام كه هيچ كس چرت نزده است و در موردى بخل ورزيده‌ام كه هيچ كس بخل نمىورزد . به او گفتند : چگونه بود ؟ گفت : من مشغول حمل جسد عبد الله بن جبير شدم ، دو بازويش را من گرفتم و دو پايش را ابو حنّه گرفت و من شكاف شكم او را با عمامهء خود بستم ، همانطور كه ما او را حمل مىكرديم و دشمن هم در گوشه‌اى بود ، ناگهان عمامه من كه بر شكاف زخم او بسته بودم باز شد و افتاد و روده‌هاى او بيرون ريخت ، ابو حنه به وحشت افتاد و به پشت سرش نگاه مىكرد و خيال مىكرد دشمن اين كار را كرده است ، در اينجا بود كه خنديدم . در همان موقع مردى از دشمن با نيزه به من حمله كرد ، او زير گلويم را نشانه گرفته بود و من چرت مىزدم كه در نتيجه نيزه به من اصابت نكرد . وقتى هم مىخواستم براى او گورى بكنم فقط كمانم همراهم بود ولى كندن كوه دشوار و سخت بود ، ناچار او را به دشت آورديم و من شروع به كندن گور با نوك كمان كردم ، زه كمان به آن بود ، با خود گفتم زه كمان را نبايد خراب كنم و آن را گشودم و با چوب كمان گورى كندم و او را موقتا پنهان كردم و برگشتيم ، مشركان در ناحيهء ديگرى جنگ مىكردند كه پس از اندكى پشت كردند و رفتند . گويند : وحشى بردهء دختر حارث بن عامر بن نوفل بود ، برخى هم گفته‌اند كه بردهء جبير بن مطعم بوده است ، دختر حارث به او گفت : پدر من در بدر كشته شده است ، اينك اگر تو بتوانى يكى از اين سه نفر را كه مىگويم ، بكشى آزاد خواهى شد ، محمد ، حمزة بن عبد المطلب و يا على بن ابى طالب و من كس ديگرى غير از اين سه نفر را همسنگ پدرم نمىبينم . وحشى مىگويد : به او گفتم در مورد رسول خدا ، خودت هم مىدانى كه ممكن نيست و من بر او دست نخواهم يافت و اصحابش او را تنها نمىگذارند . در مورد حمزه هم با خود گفتم : به خدا ، اگر او خواب هم باشد ، من از ترس جرأت ندارم نزديكش شوم و بيدارش كنم ، ولى در مورد على اميد موفقيت براى خود داشتم . همچنان كه بين مردم در جستجوى على بودم ، او ظاهر شد ، ولى متوجه شدم كه مردى آزموده و دورانديش است و همهء اطراف خود را مىپايد ، با خود گفتم : اين كسى