تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
است ، بعلاوه ، ما به كين خواهى آمده‌ايم و زنها را هم با خود آورده‌ايم كه كشتگان بدر را به ياد ما آورند ، وانگهى ما داراى اسلحهء بيشتر و اسبان آماده‌ايم در حالى كه آنها اسبى و سلاحى چنان كه بايد و شايد ندارند . چنان شد كه ايشان بيرون آمدند و با يك ديگر در آويختيم و ما نتوانستيم پايدارى كنيم ، پس گريختيم و پراكنده شديم ، با خود گفتم : اينكه از جنگ بدر هم سخت تر شد . به خالد بن وليد گفتم : به مسلمانان حمله كن ! گفت : مگر راهى براى حمله مىبينى ؟ ناگاه متوجه شدم كه كوه از تير اندازان خالى است ، گفتم : اى خالد ، به پشت سرت نگاه كن ! او سر اسب را برگرداند و حمله كرد و ما هم همراه او حمله كرديم ، به دهانهء كوه رسيديم ، در آنجا فقط چند نفرى از مسلمانان را ديديم ، بعد از كشتن آنها وارد اردوگاه مسلمانان شديم ، آنها مشغول غارت و جمع غنيمت بودند ، بر آنها اسب تاختيم و آنها از هر سوى گريزان شدند و ما چنان كه مىخواستيم شمشير در ايشان نهاديم ، من در جستجوى بزرگان اوس خزرج ، كه قاتلان عزيزان ما در بدر بودند ، بر آمدم ولى هيچيك را نديدم كه همه گريخته بودند . به اندازهء دوشيدن ماده شترى بيشتر طول نكشيد كه انصار باز آمدند و خود را به ما زدند و با آنكه ما سوار بوديم ، آنها سخت پايدارى و شكيبايى كردند و براستى جان باختند ، آنها اسب مرا پى كردند ، ناچار پياده جنگ كردم و ده نفر از ايشان را كشتم ، از مردى از ايشان كه گردن مرا گرفته بود و رهايم نمىكرد ، براى خود مرگى سخت را احساس كرده به طورى كه حتى بوى خون را استشمام كردم ، تا سرانجام نيزه داران از هر سو او را احاطه كردند و به خاك افتاد ، به هر حال خدا را شكر كه آنها را به دست من به كرامت شهادت رساند و مرا به دست ايشان خوار و بدبخت نكرد . گويند : در روز احد رسول خدا فرمود : كسى از ذكوان بن عبد قيس خبرى دارد ؟ على ( ع ) گفت : من ديدم كه سوارى او را تعقيب كرد و به او رسيد و مىگفت : اگر تو رهايى يا بى من رهايى نخواهم يافت ! او با اسب خود به ذكوان كه پياده بود ، حمله كرد و ضربتى به او زد و گفت : بگير كه من ابن علاجم ! من آهنگ او كردم و همچنان كه سواره بود ضربتى به پايش زدم كه از نيمهء ران پايش را قطع كرد ، سپس او را از اسب پايين كشيدم و كشتم ، او ابو الحكم بن اخنس بن شريق بن علاج ثقفى بود . يزيد ابن رومان از خوات بن جبير روايت مىكند كه مىگفت : چون كافران حمله مجدد خود را شروع كردند ، به دهانهء كوه كه خالى از مسلمانان شده بود رسيدند ، در آنجا فقط عبد الله بن جبير همراه ده نفر باقى مانده بود و آنها در محلى بودند كه دو چشمه ناميده مىشد . چون خالد بن وليد و عكرمة بن ابى جهل با سواران آشكار شدند ، عبد الله بن جبير به ياران خود گفت : صفى تشكيل دهيد تا شايد اين كافران نتوانند