تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
زخم نيزه يافتند كه تماما در نقاط حساس بدن او بود ، همچنين او را به طرز بسيار بدى مثله كرده بودند . سپس ، برادرزاده‌اش به جنگ رفت و جنگيد تا كشته شد . عمر بن خطاب مىگفت : بهترين مرگى كه دوست دارم به سراغم بيايد ، مرگى همچون مرگ مزنى است . بلال بن حارث مزنى مىگفت : در جنگ قادسيه همراه سعد بن ابى وقاص شركت داشتم ، پس از اينكه خداوند متعال به ما پيروزى داد ، قرار بود غنايم ميان ما تقسيم شود ، نام جوانى از آل قابوس از مزينه از قلم افتاده بود ، هنگامى كه سعد بن ابى وقاص از خواب برخاست ، من پيش او رفتم و آن جوان را نيز همراه خود بردم ، سعد همين كه مرا ديد پرسيد : تو بلالى ؟ گفتم : آرى . گفت : آفرين بر تو ، اين كيست كه همراه تو است ؟ گفتم : مردى از خويشانم از خاندان قابوس . سعد به او گفت : اى جوان ، تو با آن مزنى كه در جنگ احد كشته شد چه نسبتى دارى ؟ گفت : برادرزادهء اويم . سعد گفت : آفرين ، درود بر تو ، خدا چشمت را روشن بدارد . من در جنگ احد از آن مرد حالتى ديدم كه در هيچ كس نديده‌ام ، در جنگ احد دشمن ما را از هر سو محاصره كرده بود ، پيامبر ( ص ) ميان ما بود و سپاه دشمن از هر طرف افزايش مىيافت ، پيامبر ( ص ) چشم به مردم دوخته بود و مىفرمود : چه كسى با اين گروه مقابله مىكند ؟ در تمام موارد هم مزنى مىگفت : من ، اى رسول خدا ! و در تمام موارد هم آنها را عقب مىراند ، فراموش نمىكنم در آخرين مرتبه پيامبر ( ص ) فرمود : بر خيز كه تو را به بهشت مژده باد ! سعد ادامه داد : من هم از پى او برخاستم و خدا مىداند كه من هم مانند او طالب شهادت بودم ، ما خود را ميان ايشان انداختيم و صف ايشان را شكافتيم ، سپس ، دوباره حمله كرديم و دشمن او را از پاى در آورد ، به خدا ، دوست مىداشتم كه من هم همراه او كشته شوم ولى اجل من به تأخير افتاد . آنگاه سعد دستور داد كه هماندم سهم برادرزادهء مزنى را از غنايم پرداخت كردند و بيشتر هم داد ، بعد به او گفت : اگر مايلى همراه ما باش و گر نه به نزد خانوادهء خود برگرد . بلال مىگويد : او دوست داشت كه برگردد ، پس برگشتيم . سعد گفت : به چشم خود ديدم كه رسول خدا كنار پيكر مزنى ايستاده و مىفرمود : خداى از تو خشنود باشد كه من از تو راضى و خشنودم . آنگاه با آنكه پاهاى آن حضرت مجروح و ايستادن بر ايشان بسيار دشوار بود ، ديدم كه كنار گور او ايستادند تا پيكرش را در گور نهادند ، بر تن او بردى بود كه خطهاى سبز داشت ، پيامبر ( ص ) به دست خود برد او را بر سر و چهره‌اش پيچيدند و بقيهء آن را به بدن او بستند و چون تا نيمهء ساق او رسيد ، دستور فرمود تا بوته‌هاى اسپند جمع كرديم و روى پاهايش را