تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
خداى را كه تو را پيروزى داد و چشمت را به مرگ دشمنت روشن كرد و مقرر فرمود تا گرفته شدن انتقامت را به چشم خودت ببينى . از ضمرة بن سعيد روايت است كه گفت : مقدارى پارچهء پشمى براى عمر آوردند ، ميان آنها عباى بزرگى بود كه بسيار خوب و نفيس بود ، يكى از ياران عمر گفت : اين عبا خيلى گران قيمت است و بسيار مناسب است كه آن را براى صفيه دختر ابى عبيد ، كه به تازگى با عبد الله بن عمر ازدواج كرده است ، بفرستى . عمر گفت : اين را براى كسى مىفرستم كه از او شايسته‌تر است ، او ام عماره ، نسيبه دختر كعب است . من روز احد شنيدم پيامبر ( ص ) مىفرمود : هر وقت به چپ و راست خود نگاه كردم ، او را ديدم كه بر گرد من مىجنگد و از من دفاع مىكند . واقدى مىگويد : برايم نقل كردند كه از ام عماره پرسيده‌اند آيا زنهاى قريش هم همراه شوهران خود جنگ مىكردند ؟ و او گفته است : اعوذ بالله ! من نديدم كه يكى از زنهاى ايشان تيرى بيندازد يا سنگى بزند ، همراه آنها دف و دايره بود كه مىزدند و كشتگان بدر را به ياد ايشان مىآوردند ، همچنين آنها سرمه‌دان و ميل سرمه با خود داشتند ، هر وقت مردى از جنگ مىگريخت يا سستى مىكرد ، يكى از آن زنها سرمه‌دانى و ميلى به او مىداد و مىگفت : تو زن هستى ! من آن زنها را ديدم كه جامه‌هاى خود را به كمر بسته بودند و با سرعت مىگريختند ، سواركاران بدون توجه به آنها در صدد خلاص خود بودند و همچنان كه بر پشت اسبها سوار بودند ، مىگريختند ، زنان پاى پياده از پى آنها مىدويدند و مرتب زمين مىخوردند . من هند دختر عتبه را كه سنگين وزن بود ، ديدم كه جامهء كهنه‌اى بر تن داشت و نشسته بود و قدرت حركت نداشت ، گويى از گريز اسبان مىترسيد ، زن ديگرى هم همراه او بود ، تا اينكه قريش دوباره باز گشته و حمله كردند و به ما رساندند آنچه رساندند ، ما اين گرفتارى را كه در آن روز از سوى تيراندازان خودمان متوجه ما شد ، در پيشگاه الهى حساب خواهيم كرد ، زيرا آنها معصيت كرده و از فرمان پيامبر ( ص ) سرپيچى كردند . واقدى گويد : برايم از عبد الله بن زيد بن عاصم روايت كردند كه مىگفت : در جنگ احد حضور داشتم ، همين كه مردم از اطراف پيامبر ( ص ) پراكنده شدند ، من به آن حضرت نزديك شدم ، مادرم هم مشغول دفاع از پيامبر ( ص ) بود . رسول خدا به من فرمود : اى پسر ام عماره ! گفتم : بله . فرمود : تير بينداز ! من در حضور آن حضرت سنگى به يكى از سواران قريش انداختم كه به چشم اسب او خورد ، اسب رم كرد و سرانجام خود و سوارش به خاك افتادند . من چندان سنگ بر او زدم كه تلى از سنگ بر جسد او جمع شد ، پيامبر ( ص ) نگاه مىكرد و لبخند مىزد كه ناگاه متوجهء زخمى سخت بر كتف