تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢
از سران مسلمانان است . چون بر پيكر پسر خودش ، حنظله گذشتند ، ابو سفيان گفت : اى ابو عامر اين كيست ؟ گفت : اين براى من از همهء ايشان گرامىتر است ، اين حنظله پسر ابو عامر است . ابو سفيان گفت : ما كه جايگاه كشته شدن محمد را نديديم ، اگر ابن قميئه او را كشته بود مىديديم ، او دروغ گفته است ! در اين هنگام خالد بن وليد را ديد ، به او گفت : آيا كشته شدن محمد براى تو روشن است ؟ خالد گفت : خودم او را ديدم كه با گروهى از ياران خود به بالاى كوه مىرفتند . ابو سفيان گفت : اين درست است ! ابن قميئه دروغ گفته و مىپنداشته كه او را كشته است . ابن ابى سبره برايم روايت كرد كه محمد بن مسلمه مىگفته است : چون مسلمانان پراكنده و گريزان شدند ، با چشم خود رسول خدا را ديدم و با گوش خود شنيدم كه آن حضرت مىفرمود : فلانى و فلانى پيش من بياييد ، من رسول خدايم ! ولى هيچيك از آن دو توجهى به آن حضرت نكردند و گريختند . ابن ابى سبره برايم روايت كرد كه خالد بن وليد در شام مىگفت : چون مسلمانان پراكنده و گريزان شدند ، با چشم خود رسول خدا را ديدم و با گوش خود شنيدم كه آن حضرت مىفرمود : فلانى و فلانى پيش من بياييد ، من رسول خدايم ! ولى هيچيك از آن دو توجهى به آن حضرت نكردند و گريختند . ابن ابى سبره برايم روايت كرد كه خالد بن وليد در شام مىگفت : سپاس خداى را كه مرا به اسلام رهنمون فرمود ! در روز جنگ احد چون مسلمانان منهزم شدند و گريختند ، عمر بن خطاب را ديدم كه تنها بود و من همراه گروهى از سپاهيان خشن بودم ، هيچ كس جز من او را نشناخت ، من روى از او بر گرداندم چون ترسيدم كه مبادا همراهان را متوجه او كنم و به سويش هجوم برند و ديدمش كه روى به كوه آورده است . ابن ابى سبره برايم روايت كرد كه نافع بن جبير مىگفت : شنيدم مردى از مهاجران مىگفت : در جنگ احد حاضر بودم ، از هر طرف تير مىباريد و پيامبر ( ص ) در ميان آنها بود ، ولى همهء تيرها از او بر مىگشت و به او نمىخورد ، در همان حال ، عبد الله بن شهاب زهرى را ديدم كه مىگفت : مرا به محمد راهنمايى كنيد ، كه اگر او برهد من نخواهم رست ! حال آنكه پيامبر ( ص ) تنها و در كنار او بود ، عبد الله بن شهاب از كنار پيامبر ( ص ) گذشت ، صفوان بن اميه او را ديد و گفت : خاك بر سرت ، مگر نمىتوانستى محمد را بكشى و اين غده را قطع كنى ، حال آنكه خداوند او را در دسترس تو قرار داده بود ؟ عبد الله بن شهاب گفت : مگر تو محمد را ديدى ؟ گفت : آرى ، تو در كنار او بودى . گفت : به خدا قسم من نديدمش . سوگند مىخورم كه او از ما محفوظ و نگهداشته شده است ، ما چهار نفر بوديم و پيمان بسته و عهد كرده بوديم كه او را بكشيم ، به همين منظور بيرون آمديم ، ولى به اين كار موفق نشديم . ابن ابى سبره از نملة بن ابى نمله - نام ابى نمله ، عبد الله بن معاذ بود و معاذ برادر مادرى براء بن معرور - برايم روايت كرد : چون مسلمانان در احد پراكنده و منهزم شدند ، پيامبر ( ص ) را ديدم كه فقط تنى چند همراه او بودند ، ياران پيامبر ( ص ) از