تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
بر پرچمداران است كه به شايستگى نيزه‌ها را خون آلود كنند يا آنكه آنها را بشكنند . او با پرچم پيش آمد در حالى كه زنها همچنان تحريض مىكردند و دف مىزدند ، حمزة بن عبد المطلب بر او حمله كرد و ضربتى به دوش او زد به طورى كه دست و شانه او را قطع كرد و تا بالاى سينه‌اش را شكافت آنچنان كه شش او آشكار شد . حمزه بازگشت در حالى كه مىگفت : من پسر ساقى حاجيانم ! پس از عثمان ، پرچم مشركان را ابو سعد بن ابى طلحه گرفت ، سعد بن ابى وقاص تيرى به او انداخت كه به واسطهء برهنه بودن گلوى او ، به حنجره‌اش خورد و زبانش چون زبان سگ بيرون افتاد . همچنين گويند ، چون ابو سعد پرچم را گرفت ، زنان پشت سرش حركت مىكردند و مىگفتند : اى بنى عبد الدار ضربت بزنيد ، اى پشتيبانان سيه روزان ضربت بزنيد ، با شمشيرهاى برّان ضربت بزنيد . سعد بن ابى وقاص گويد : من ضربتى به او زدم و دست راستش را بريدم ، او پرچم را به دست چپ گرفت ، من حمله بردم و دست چپ او را هم قطع كردم ، او پرچم را با دو بازوى خود نگهداشته و آن را به سينه خود چسبانده و پشت خود را خم كرد ، من با گوشهء كمان خود ، مغفر او را از زرهش جدا كردم و آن را پشت سرش افكندم ، سپس ضربتى به او زدم و كشتمش و شروع به در آوردن زره و جامه‌هاى جنگى او كردم كه در اين هنگام ، سبيع بن عبد عوف و عده‌اى ديگر به من حمله آوردند و مرا از آن كار بازداشتند . جامه‌هاى جنگى او بهترين جامهء جنگى مشركان بود . زرهى فراخ و بزرگ و مغفر و شمشيرى بسيار خوب ، ولى به هر حال مانع من شدند . اين روايت اخير صحيحتر است و اين هم مورد اتفاق است كه او را سعد كشته است . پس از او پرچم مشركان را مسافع بن طلحة بن ابى طلحه گرفت ، عاصم بن ثابت بن ابى الاقلح تيرى به او زد و گفت : بگير كه من پسر ابى الاقلح هستم ! آن تير سبب مرگ او شد ، مسافع را پيش مادرش سلافه دختر سعد بن شهيد بردند كه همراه زنان بود ، او به مسافع گفت : چه كسى به تو تير زد ؟ گفت : نمىدانم ، همين قدر شنيدم كه گفت ، بگير كه من پسر ابى الاقلح هستم ! سلافه گفت : اقلحى بود ! يعنى از خود ما . همچنين گفته شده است كه چون عاصم تير انداخت ، گفت : بگير كه من پسر كسره هستم - در جاهليت به آنها فرزندان كسر مىگفتند . پس چون مادر مسافع از او پرسيد : چه كسى ترا كشت ؟ گفت : نفهميدم ، ولى شنيدم كه گفت ، بگير كه من پسر كسره‌ام ! سلافه گفت : به خدا از قبيلهء خودمان بوده است ! در همان هنگام سلافه نذر