خدا محمد بن مسلمه را همراه پنجاه نفر به پاسدارى گماشت و آنها برگرد لشكر مىگشتند و پاسدارى مىدادند تا اينكه پيامبر ( ص ) در آخر شب آهنگ حركت فرمود .
چون پيامبر ( ص ) شب شنبه حركت فرمود مشركان او را مىديدند و همين كه در منطقه شيخان فرود آمدند ، مشركان سواران و سپاهيان خود را جمع كردند و عكرمة بن ابى جهل را به سرپرستى پاسداران منصوب ساختند ، آن شب اسبهاى آنها شيهه مىكشيدند و آرام نداشتند ، پيشگامان آنها چندان نزديك شدند كه به حرّه متصل بودند ولى در آن منطقه پيش نمىرفتند ، بالاخره سواران آنها برگشتند چه هم از منطقهء حرّه و هم از پاسداران محمد بن مسلمه بيم داشتند .
پيامبر ( ص ) چون نماز عشاء را گزارد فرمود : چه كسى امشب ما را نگهبانى مىدهد ؟ مردى برخاست و گفت : من . پيامبر ( ص ) فرمود : كيستى ؟ گفت : ذكوان بن عبد قيس . فرمود : بنشين . دو مرتبه فرمود : چه كسى امشب ما را نگهبانى مىدهد ؟ مردى برخاست و گفت : من . پيامبر ( ص ) فرمود : كيستى ؟ گفت : ابو سبع . فرمود : بنشين . براى بار سوم پيامبر فرمود : چه كسى امشب ما را نگهبانى مىدهد ؟ مردى برخاست و گفت :
من . فرمود : كيستى ؟ گفت : پسر عبد قيس . فرمود : بنشين . پس از ساعتى پيامبر ( ص ) فرمود هر سه نفر برخيزيد . ذكوان بن عبد قيس برخاست ، رسول خدا فرمود : دو رفيق تو كجايند ؟ ذكوان گفت : من خودم بودم كه جواب مىدادم . فرمود : به كار خود اقدام كن خدايت حفظ فرمايد ! گويد : ذكوان زره پوشيده و سپر خود را برداشت و در آن شب بر گرد لشكر مىگشت و گفتهاند كه او فقط از پيامبر ( ص ) حراست و نگهبانى مىكرد و از آن حضرت جدا نشد [ 1 ] .
پيامبر همانجا خوابيد و در آخر شب حركت فرمود ، چون سپيده دم نزديك شد فرمود : راهنمايان كجايند ؟ چه كسى مىتواند راه را به ما نشان دهد و از راه تپههاى شنى ما را به مقابل دشمن رساند ؟ ابو حثمه حارثى برخاست و گفت : من اى رسول خدا ، و گفتهاند كه اوس بن قيظى يا محيّصه اين كار را بر عهده گرفته است و در نظر ما از همه ثابت تر همان ابو حثمه است . گويد : پيامبر ( ص ) سوار بر اسب خود شد و منطقهء بنى حارثه را پيمود و سپس در منطقهء اموال به راه ادامه داد تا به مزرعهء مربع بن قيظى رسيد كه مردى كور و منافق بود . چون پيامبر ( ص ) و اصحابش به مزرعهء او رسيدند ، برخاست و خاك به چهرههاى ايشان پاشاند و گفت : اگر تو پيامبر خدايى در مزرعهء من داخل مشو . سعد بن زيد اشهلى با كمانى كه در دست داشت ضربتى به او زد كه به
هامش
[ 1 ] اين داستان عينا در جنگ بدر و شبى كه پيامبر ( ص ) از بدر مراجعت فرمودند نيز آمده است . - م .