تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
رفاقت با او در بهشت شده‌ام ، من سالخورده‌ام ، استخوانم پوك شده و ديدار خدايم را دوست مىدارم ، اى رسول خدا ، از خدا بخواه كه شهادت و رفاقت با سعد را در بهشت به من روزى فرمايد . پيامبر ( ص ) براى او چنين دعايى فرمود و او در احد به شهادت رسيد . گويند : انس بن قتاده هم گفت : اى رسول خدا ، به يكى از دو كار پسنديده و خوب مىرسيم ، شهادت يا پيروزى در قتل ايشان و غنيمت . پيامبر ( ص ) فرمود : من بر شما از هزيمت مىترسم . گويند : چون مردم فقط خواهان خروج بودند ، پيامبر ( ص ) نماز جمعه را با مردم خواند و آنها را موعظه و امر به تلاش و كوشش فرمود و به آنها خبر داد كه اگر صبر و شكيبايى داشته باشند ، پيروزى و نصرت از آن ايشان خواهد بود ، چون پيامبر ( ص ) به آنها اعلام فرمود كه به سوى دشمن بيرون خواهند رفت خوشحال شدند . تعداد زيادى هم بيرون رفتن از مدينه را دوست نمىداشتند و پيامبر ( ص ) فرمان داد تا همگى براى مقابله با دشمن آماده باشند و آنگاه نماز عصر را با مردم گزارد . مردم و اهالى بالاى مدينه همه گرد آمده بودند ، زنان بالاى پشت بامها جمع شده بودند ، بنى عمرو بن عوف و وابستگان ايشان و قبيلهء نبيت و وابستگانشان هم آمده بودند و همگى مسلح بودند . در اين هنگام پيامبر ( ص ) به خانهء خود رفت و ابو بكر و عمر هم همراه او بودند . آن دو براى پوشيدن لباس و عمامه به پيامبر ( ص ) كمك كردند ، مردم از در خانه تا منبر صف كشيده و منتظر خروج آن حضرت بودند . سعد بن معاذ و اسيد بن حضير پيش مردم آمدند و گفتند : هر چه كه خودتان مىخواستيد به رسول خدا گفتيد و او را به اكراه وادار به خروج از مدينه كرديد و حال آنكه امر الهى بر او از آسمان فرو مىآيد ، اكنون هم كار را به خود آن حضرت واگذاريد و به آنچه فرمان مىدهد عمل كرده و اطاعتش كنيد و به هر چيز كه او مىخواهد يا امر مىدهد تن در دهيد . همان موقع كه مردم مشغول گفتگو بودند و برخى مىگفتند گفتار صحيح همين است كه سعد مىگويد و برخى ديگر مىگفتند بيرون رفتن به مصلحت است و برخى هم بيرون رفتن را دوست نمىداشتند ، پيامبر ( ص ) در حالى كه جامه‌هاى جنگى پوشيده بودند بيرون آمدند ، رسول خدا زرهى بر روى لباس پوشيده و وسط آن را با حمايل چرمى شمشير خود بسته بودند - اين حمايل بعدها در دست خاندان ابو رافع خدمتگزار آن حضرت بود - عمامه‌اى بر سر پيچيده و شمشير بر دوش آويخته بودند . چون پيامبر ( ص ) بيرون آمد ، همهء مردم از اصرارى كه كرده بودند پشيمان شدند و كسانى كه اصرار ورزيده بودند ، گفتند شايسته و درست نبوده است كه ما بر كارى كه پيامبر ( ص ) خلاف آن را اراده فرموده است