چنان فريادى كشيد كه در همهء كوشكهاى يهود آتش افروخته شد ، در اين هنگام ، ابن سنينه كه يهودى از يهود بنى حارثه بود و فاصلهء محل زندگى او و كعب سه ميل بود ، گفت : من بوى خونى را كه در مدينه ريخته شده است ، مىشنوم . ضمنا همچنان كه آنها به كعب ضربت مىزدند ، يكى شان بدون توجه ضربتى به حارث بن اوس زد كه پايش را سخت مجروح كرد ، ايشان چون از كشتن كعب فارغ شدند ، سرش را بريدند و همراه خود بردند . پس شتابان بيرون آمدند چون از كمين يهوديان بيمناك بودند ، به محلهء بنى امية بن زيد و سپس به محلهء يهود بنى قريظه رسيدند كه آتشهاى ايشان بر فراز كوشكهايشان روشن شده بود . سپس به بعاث [ 1 ] رسيدند ، چون به حرة العريض رسيدند ، زخم حارث شروع به خونريزى كرد و از ايشان عقب ماند ، پس آنها را صدا زد و گفت :
سلام مرا به رسول خدا برسانيد ! آنها بر او محبت كرده و به دوشش گرفتند تا به حضور پيامبر ( ص ) بيايند . چون به بقيع رسيدند ، تكبير گفتند . اتفاقا پيامبر ( ص ) هم آن شب به پا خاسته و نماز مىگزارد ، چون صداى تكبير ايشان را شنيد ، تكبير گفت و دانست كه او را كشتهاند . آنها با دو خود را به مسجد رساندند و ديدند كه پيامبر ( ص ) كنار در مسجد ايستاده است ، حضرت فرمود : چهرههاى شما شاد باد . گفتند : و چهره تو اى رسول خدا ، و سر او را برابر پيامبر ( ص ) انداختند . حضرت خداى را براى قتل او ستايش كرد . آنها دوست خود حارث را پيش آوردند ، پيامبر ( ص ) آب دهان خود را در محل زخم افكند و آن زخم حارث را زيانى نرساند ، عباد بن بشر در اين مورد چنين سروده است :
صدايش زدم ولى شتابى نكرد و از بالاى قصر خود ظاهر شد .
بار ديگر صدايش زدم ، گفت : منادى كيست ؟ گفتم : برادرت عباد بن بشر .
محمد به او گفت : بشتاب به سوى ما ، كه ما آمدهايم تا از ما ميزبانى كنى و بخششى فرمايى ، و به ما خوراكى دهى ، كه ما گرسنه آمدهايم ، به نيم جوالى از حبوبات يا خرما .
و اين زرههاى ماست كه براى گرو آوردهايم ، آنها را براى يك ماه يا نصف ماه بگير .
گفت : گروهى كه گرسنه و درمانده شدهاند و بدون فقر غنا را از دست دادهاند .
هامش
[ 1 ] بعاث : نام جايى در حومهء مدينه است و گويند دژى است در دو ميلى مدينه يا مزرعهاى در محلهء بنى قريظه ( وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 262 ) .