تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
كردى ، حالا چه چيز را در گرو من مىگذاريد ، پسران و زنانتان ؟ ابو نائله گفت : مىخواهى ما را رسوا كنى و كار ما را آشكار سازى ؟ نه ! ولى ما آن قدر اسلحه در گرو تو مىگذاريم كه خوشنود شوى . ابو نائله اين مطلب را براى اين مىگفت كه وقتى با اسلحه آمدند تعجب نكند ، كعب هم گفت : آرى ! در سلاح وفاى به عهد است و همان كفايت مىكند . ابو نائله از نزد كعب بيرون رفت تا در وقتى كه قرار گذاشته بود برگردد ، او پيش ياران خود آمد و تصميم گرفتند كه شبانگاه پيش كعب بروند . آنگاه شب به حضور پيامبر ( ص ) آمدند و خبر دادند ، پيامبر ( ص ) تا بقيع همراه آنها آمد و از آنجا ايشان را روانه كرد و فرمود : در پناه بركت و يارى خدا برويد ، گفته شده است ، پيامبر ( ص ) در شب چهاردهم ماه ربيع الاول بيست و پنجمين ماه هجرت ، بعد از گزاردن نماز عشاء آنها را روانه فرمود ، شب مهتابى بود و همچون روز روشن . گويد : به راه افتادند تا به محلهء ابن اشرف رسيدند . چون كنار خانهء او رسيدند ، ابو نائله او را صدا زد ، ابن اشرف تازه عروسى كرده بود ، چون برخاست زنش گوشهء لباس او را گرفت و گفت : كجا مىروى ؟ تو مردى هستى در حال جنگ و كسى مثل تو در اين ساعت از خانه بيرون نمىرود . گفت : با آنها قرار دارم ، بعلاوه او برادرم ابو نائله است ، اگر مىدانست خوابم بيدارم نمىكرد ، و با دست خود جامه‌اش را گرفت و گفت : اگر جوانمرد را براى نيزه زدن هم بخوانند مىرود . آنگاه پيش ايشان آمد و درودشان گفت و ساعتى نشستند و گفتگو كردند به طورى كه با آنها انس گرفت ، سپس آنها گفتند : آيا موافقى كه به شرج العجوز [ 1 ] برويم و باقى شب را به گفتگو بگذرانيم ؟ گويد : بيرون آمدند و به طرف شرج العجوز به راه افتادند . ابو نائله دست خود را وارد موهاى سر كعب كرد و گفت : خوش به حالت ، اين عطر تو چقدر خوشبو است ! كعب مشك ممزوج با آب و عنبر و روغن به موهاى خود مىماليد به طورى كه روى زلفهايش باقى مىماند ، او مردى بسيار زيبا و با موهاى مجعد بود . سپس ساعتى راه رفتند و ابو نائله دوباره همان كار را انجام داد به طورى كه كعب مطمئن گرديد . ناگاه دستهاى خود را در موهاى او زنجيروار داخل كرد و طرفين سرش را محكم گرفت و به ياران خود گفت : دشمن خدا را بكشيد ! و آنها با شمشيرهاى خود به جانش افتادند . ولى چون شمشيرها به يك ديگر برخورد مىكرد و او هم خود را به ابو نائله چسبانده بود كارى ساخته نمىشد . محمد بن مسلمه گويد : ناگاه يادم آمد كه شمشير كوچك و باريكى دارم كه در نيامش بود ، آن را بيرون كشيدم و بر سينه‌اش نهادم و تا زير نافش را دريدم ، دشمن خدا
هامش
[ 1 ] شرج العجوز : جايى است نزديك مدينه ( وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 328 ) .
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 137 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)