تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
و هر گاه آن را به كار بگيرى ، دروغ نمىگويد . اگر همهء آنچه ميان بصرى و مأرب هست از آن من باشد ، آنقدر خوشحالم نمىكند كه كشتن تو در حال اطاعت فرمان . يهوديان و مشركانى كه همراه ايشان بودند ، ترسيدند و فرداى آن شب پيش پيامبر ( ص ) آمدند و گفتند : ديشب اين دوست ما كه سرورى از سروران ماست ، بدون هيچ گناه و علتى كه ما بدانيم ، غافلگير و كشته شده است . پيامبر ( ص ) فرمود : اگر او هم مانند ديگر هم‌كيشان خود آرام مىگرفت ، غافلگير نمىشد ، اما او ما را آزار داد و با شعر خود ما را هجا گفت و هر كس از شما چنان كند ، پاداشش شمشير است . پيامبر ( ص ) آنها را دعوت فرمود كه عهد نامه‌اى بنويسند و به مواد آن عمل كنند و آنها ميان خود و رسول خدا ، عهد نامه‌اى در زير درخت خرماى خانهء رمله دختر حارث نوشتند و يهود از روز كشته شدن ابن اشرف خوار و زبون گرديد . ابراهيم بن جعفر از پدر خود برايم روايت كرد : هنگامى كه مروان بن حكم در مدينه بود و ابن يامين نضرى هم پيش او بود ، مروان پرسيد : قتل ابن اشرف چگونه بود ؟ ابن يامين گفت : غدر و مكر بود . محمد بن مسلمه هم كه پير سالخورده‌اى بود و در مجلس نشسته بود ، گفت : اى مروان ، آيا در حضور تو به پيامبر ( ص ) نسبت غدر مىدهند ؟ به خدا قسم ، ما او را نكشتيم مگر به فرمان رسول خدا ( ص ) ، به خدا قسم ، از اين پس سقف هيچ خانه‌اى جز مسجد بر من و تو سايه نخواهد افكند و اما تو اى ابن يامين ، براى خدا بر عهدهء من است كه اگر شمشير در دستم باشد و بر تو قدرت يابم ، سرت را از تن جدا كنم ! ابن يامين از ترس به محلهء بنى قريظه نمىرفت مگر اينكه قبلا كسى را مىفرستاد كه ببيند محمد بن مسلمه در چه حال است ، اگر محمد بن مسلمه در مزرعهء خود بود ، او با عجله سرى مىزد و كارش را انجام مىداد و مىرفت و در غير آن صورت در آنجا فرود نمىآمد . اتفاقا روزى محمد بن مسلمه همراه جنازه‌اى به بقيع آمده بود و ابن يامين هم آنجا بود ، محمد بن مسلمه متوجه تابوت زنى شد كه بر آن مقدارى تركهء تازه بود ، به سراغ آن رفت و تركه‌ها را باز كرد . مردم برخاستند و گفتند : اى ابو عبد الرحمن چه مىكنى ؟ ما برايت انجام مىدهيم ! محمد بن مسلمه به سوى ابن يامين برخاست و با آن تركه‌ها به چهره و سر او كوبيد ، به طورى كه همهء آنها را يكى يكى بر سر و روى او شكست و حتى يك تركهء سالم هم باقى نگذاشت و هنگامى كه او را رها كرد كه ديگر نيرويى برايش باقى نمانده بود ، سپس گفت : به خدا قسم ، اگر به شمشير هم دست مىيافتم با آن مىزدمت .