تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
كرد و فرمود : محمد ، چرا خوراك و آشاميدنى را ترك كرده‌اى ؟ گفت : اى رسول خدا ، تعهدى براى شما كرده‌ام كه نمىدانم مىتوانم آن را انجام دهم يا نه . پيامبر ( ص ) فرمود : بر تو است كه تلاش كنى . و همچنين فرمود : در مورد او با سعد بن معاذ مشورت كن . اين بود كه محمد بن مسلمه همراه تنى چند از اوس از جمله ، عبّاد بن بشر و ابو نائله سلكان بن سلامه و حارث بن اوس و ابو عبس بن جبر جمع شدند و گفتند : اى رسول خدا ، ما او را مىكشيم ، به ما اجازه بده كه هر چه لازم باشد ، بگوييم زيرا از اين كار چاره‌اى نيست . پيامبر ( ص ) فرمود : هر چه مىخواهيد بگوييد . ابو نائله به سوى كعب بن اشرف رفت ، چون كعب او را ديد خوشش نيامد ، بيمناك شد و ترسيد كه نكند ديگران در كمين باشند . ابو نائله گفت : نيازى به تو پيدا شده است . كعب در حالى كه در ميان قوم خود و يهوديان بود ، گفت : نزديك بيا و حاجت خود را بگو . در عين حال ، رنگ چهره‌اش دگرگون شده و بيمناك بود . - ابو نائله و محمد بن مسلمه هر دو برادران شيرى كعب بودند - ابو نائله و كعب ساعتى گفتگو كردند و براى يك ديگر شعر خواندند ، كعب شاد شد و در آن ميان از ابو نائله پرسيد : حاجت تو چيست ؟ ابو نائله كه شعر هم مىسرود همچنان براى او شعر مىخواند ، كعب دو مرتبه پرسيد : حاجت تو چيست ؟ شايد مىخواهى كسانى كه پيش ما هستند برخيزند ؟ چون مردم اين سخن را شنيدند برخاستند . ابو نائله گفت : خوش نداشتم كه مردم گفتگوى ما را بشنوند و بدگمان شوند . آمدن اين مرد ( پيامبر ( ص ) ) براى ما گرفتارى و بلا بود ، همهء عرب به جنگ ما برخاسته‌اند و متفقا ما را هدف قرار مىدهند ، راههاى زندگى بر ما بسته شده است ، به طورى كه خودمان و خانواده‌هايمان سخت به زحمت افتاده‌ايم ، او از ما زكات مىخواهد و مىگيرد ، حال آنكه ما چيزى پيدا نمىكنيم كه بخوريم . كعب گفت : اى پسر سلامه ، من كه قبلا به تو گفته بودم كار به اين جا مىكشد . ابو نائله گفت : مردانى از ياران من هم همراه منند كه همين نظر را دارند ، تصميم گرفتم همراه ايشان پيش تو بياييم و از تو خرما يا خوراك ديگرى خريدارى كنيم و تو هم بايد با ما نيكو رفتار كنى ، البته ما چيزى را هم كه به آن توجه داشته باشى نزد تو گرو مىگذاريم . كعب گفت : ولى انبارهاى من انباشته از خرماهاى خوب و نرم است كه دندان در آنها پنهان مىشود . آنگاه گفت : اى ابو نائله ، به خدا دوست نداشتم كه تو را در اين گرفتارى ببينم ، كه تو در نظرم از گراميترين مردم هستى ، تو برادر منى و من با تو از يك پستان شير خورده‌ام . او گفت : آنچه دربارهء محمد ( ص ) به تو گفتم پوشيده دار . كعب گفت : يك حرف از آن را نخواهم گفت . كعب به ابو نائله گفت : به من راست بگو ، در باطن خود نسبت به محمد چه تصميمى داريد ؟ گفت : خوار ساختن او و جدا شدن از وى . گفت : خوشحالم