تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
از ابو بكر بن عبد الله بن ابى جهم برايم نقل كردند كه گفت : خالد بن هشام بن مغيره و اميّة بن ابو حذيفة بن مغيره ، به خانهء ام سلمه آمدند . ام سلمه هم در عزادارى آل عفراء بود . به او گفته شد كه اسيران را آورده‌اند . ام سلمه به خانهء خود رفت ولى با آنها صحبتى نكرد . برگشت و پيامبر ( ص ) را در خانهء عايشه يافت و به آن حضرت گفت : اين پسر عموهاى من خواسته‌اند كه آنها را به خانهء من بياورند تا من از آنها پذيرايى كنم و بر سرهايشان روغن بزنم و از اندوه ايشان بكاهم ، و دوست نمىدارم بدون اينكه از شما اجازه بگيرم اين كارها را انجام دهم . پيامبر ( ص ) فرمود : من از هيچيك از اين كارها ناراحت نيستم ! هر چه صلاح ميدانى انجام بده . از زهرى برايم روايت كردند كه پيامبر ( ص ) فرمود : دربارهء اسيران نيكو رفتار كنيد . در اين بارهء ابو العاص بن ربيع مىگويد : من در دست گروهى از انصار اسير بودم ، خدا خيرشان دهد ، هر گاه شام يا نهار مىخورديم نان را كه بسيار كم بود به ما اختصاص مىدادند و خودشان خرما مىخوردند . گاه در دست بعضى فقط يك قطعهء كوچك نان بود ، و همان را هم به من مىدادند . وليد بن مغيره هم اين موضوع را تأييد كرده و افزوده است : انصار ما را سوار مىكردند و خود پياده مىرفتند . زهرى گويد : اسيران را يك روز زودتر از رسول خدا به مدينه آوردند . و نيز گفته مىشود كه اسيران را در شامگاه روزى كه پيامبر وارد مدينه شد ، آوردند . گويند : چون مشركان متوجه بدر شده و به آن سو رفتند ، دو جوان كه داستانسرا بوده و با آنها نرفته بودند ، شب را در محل ذى طوى و در نور مهتاب براى مردم تا آخر شب قصه مىگفتند و شعر مىخواندند و افسانه بيان مىكردند . شبى در همان حال صدايى نزديك به خود شنيدند . گوينده كه آنها او را نمىديدند ، صداى خود را كشيده و اين اشعار را مىخواند : حنفيان ، چنان مصيبتى در بدر به راه انداختند كه پايه‌هاى حكومت خسرو و قيصر از آن شكسته خواهد شد . سنگهاى كوهها از آن به خروش آمد و قبايل ميان و تير و خيبر وحشت زده شدند . [ 1 ] دو كوه ابو قبيس و احمر مكه به لرزه در آمدند و حريرهايى كه شجاعان بر سينه مىبستند كنده شد . [ 2 ]
هامش
[ 1 ] و تير : نام جايى است در سرزمين خزاعه ( بكرى ، معجم ما استعجم ، ص 836 ) . [ 2 ] ظاهرا منظور قطعه حريرى است كه جنگجويان بر سينه مىبستند و معتقد بودند كه مايه افزونى شجاعت و قوت دل مىگردد .