تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 85

مساهمون:

ص٨٥
مىستايم كه تو را به قتل رساند و چشم مرا روشن كرد ! و چون در سير - يكى از دره‌هاى منطقهء صفراء - فرود آمدند ، غنايم را ميان ياران خود تقسيم فرمود . اين مطلب را محمد بن يحيى بن سهل بن ابى حثمه از قول پدر و پدر بزرگش برايم نقل كرد . پيامبر ( ص ) زيد بن حارثه و عبد الله بن رواحه را از اثيل به مدينه فرستاد . آنها روز يكشنبه و در گرماى شديد ، به مدينه رسيدند . عبد الله در درهء عقيق از زيد جدا شد و همچنان كه سوار بر مركب خود بود شروع به جار زدن كرد و مىگفت : اى گروه انصار ، شما را مژده باد به سلامت رسول خدا و كشته و اسير شدن مشركان ، هر دو پسر ربيعه كشته شدند و هر دو پسر حجاج و ابو جهل و زمعة بن اسود و امية بن خلف هم كشته شدند ، سهيل بن عمرو ذو الانياب و گروه زياد ديگرى هم به اسارت در آمدند . عاصم بن عدى مىگويد : به سوى عبد الله بن رواحه رفتم ، و چون كنارش رسيدم گفتم : اى پسر رواحه ، آيا راست مىگويى ؟ گفت : آرى به خدا سوگند ، و ان شاء الله فردا رسول خدا خواهد آمد و اسيران در بند هم همراهش خواهند بود . عبد الله بن رواحه در محلهء بالاى مدينه به خانه‌هاى انصار مىرفت و خانه به خانه به آنها مژده مىداد . قبايل بنو عمرو بن عوف ، خطمه و وايل در آن محله ساكن بودند . بچه‌ها هم از پى عبد الله بن رواحه حركت مىكردند و فرياد مىكشيدند : ابو جهل بد كاره كشته شد ! تا به محلهء بنى امية بن زيد رسيدند . زيد بن حارثه هم در حالى كه سوار بر قصواء - ناقهء پيامبر - بود ، اهل مدينه را مژده مىداد . چون به مصلّى رسيد ، همچنان كه سوار بود فرياد برداشت كه : عتبه و شيبه پسران ربيعه ، پسران حجاج ، ابو جهل ، ابو البخترى ، زمعة بن اسود و امية بن خلف كشته شدند ! و سهيل بن عمرو ذو الانياب و گروه زيادى اسير شدند ! مردم حرف زيد بن حارثه را باور نمىكردند و مىگفتند : زيد گريخته است ! اين حرف مسلمانان را به خشم آورد ، و ترسيدند . زيد هنگامى به مدينه رسيد كه آنها از هموار كردن خاك بر گور رقيه دختر پيامبر ( ص ) ، از بقيع بر مىگشتند . مردى از منافقان به اسامة بن زيد گفت : پيامبر شما و همراهانش كشته شده‌اند . مرد ديگرى از منافقان به ابو لبابة بن عبد المنذر گفت : ياران شما چنان پراكنده شده‌اند كه هرگز جمع نخواهند شد . بيشتر اصحاب محمد و خود او كشته شده‌اند ، اين ناقهء اوست كه ما مىشناسيمش ، و اين زيد هم كه گريخته است از ترس نمىفهمد كه چه مىگويد ! ابو لبابه گفت : خداوند گفتارت را تكذيب فرمايد ! همهء يهوديان هم مىگفتند : زيد ، فقط گريخته است ! اسامة بن زيد گويد : آمدم و با پدر خود خلوت كردم و پرسيدم : پدر جان اينكه