ايشان بود هجو كرد تا اينكه كعب ناچار شد به مدينه برگردد . چون اين ابيات را كعب بن اشرف سرود ، مردم آن را بهانه قرار دادند و مرثيههاى خود را آشكار ساختند . بيشتر ، بچهها و كنيزان در مكه اين ابيات را مىخواندند و كشتگان را مرثيه مىگفتند . قريش يك ماه بر كشتگان خود نوحه سرايى مىكردند و هيچ خانهاى در مكه نبود كه در آن نوحه و شيون نباشد ، زنها موهاى سر خود را پريشان كردند . گاه شتر يا اسب مردى را كه كشته شده بود مىآوردند ، و ميان خود قرار مىداند و گرد آن به نوحهسرايى مىپرداختند . زنها در قسمتى از كوچهها پرده زده و پشت آن عزادارى مىكردند و خواب عاتكه و جهيم بن صلت را تصديق مىكردند .
اسود بن مطلب كه چشمش كور شده بود و بر فرزندان كشته شدهاش سخت اندوهگين بود ، دوست مىداشت كه براى پسر خود گريه كند . قريش او را از اين كار منع مىكردند . او يك روز در ميان به غلام خود مىگفت : شراب بردار و مرا به درهاى ببر كه ابو حكيمه - پسرش - در آنجا راه مىرفت . او را كنار آن دره مىآوردند . چندان شراب مىآشاميد كه مست مىشد ، آنگاه بر ابو حكيمه و برادران او مىگريست ، و خاك بر سر خود مىريخت ، و به غلام خود مىگفت : واى بر تو ! بايد اين موضوع را از قريش پنهان دارى ، چه مىبينم كه براى گريستن بر كشتگان خود جمع نمىشوند .
مصعب بن ثابت با اسناد خود از عايشه برايم روايت كرد كه گفته بود : پس از اينكه قريش از بدر به مكه برگشتند و اهل بدر كشته شده بودند ، گفتند : بر كشتگان خود گريه نكنيد ، كه اگر خبر به محمد و ياران او برسد ، شما را سرزنش خواهند كرد ، و كسى هم براى آزادى اسيران خود نفرستيد ، كه در نتيجه ، براى گرفتن فديه پافشارى بيشترى خواهند كرد ، در هر حال ، بايد از گريستن خوددارى كنيد ! عايشه گويد : اسود بن مطلب براى سه فرزند خود زمعه ، عقيل و حارث پسر زمعه مصيبت زده بود و دوست مىداشت بر كشتگان خود بگريد . در چنين حالتى ، شبى صداى گريه و شيونى شنيد . او كه كور شده بود ، به غلامش گفت : برو ببين آيا قريش بر كشتگان گريه مىكنند ؟ اگر چنان است من هم بر زمعه بگريم ، كه دلم آتش گرفته است ! غلام رفت و برگشت و گفت : زنى بود كه بر شتر گم شده خود مىگريست . در اين هنگام اسود اين ابيات را گفت :
مىگريد از اين كه شترى از او گم شده است و ناآرامى او را از خواب باز مىدارد .
بر شتر گريه مكن ، اما بر بدر گريه كن كه چهرهها كوچك شدند [ 1 ] .
هامش
[ 1 ] بر بدر گريه كن كه بخت از ميان رفت ( شرح ابى ذر ، ص 163 ) .