تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
از خبيب بن عبد الرحمن برايم روايت كردند كه عبد الله بن انيس در تربان به حضور پيامبر آمد و عرض كرد : اى رسول خدا ، سپاس خداى را كه به تو سلامت و پيروزى داد . شبهايى كه شما از مدينه بيرون بوديد ، من گرفتار تب نوبه بودم ، و تا ديروز دست از سرم بر نداشت ، و امروز پيش شما آمدم . پيامبر ( ص ) فرمود : خدايت اجر دهد ! سهيل بن عمرو چون به شنوكه - محلى بين سقيا و ملل - رسيد به مالك بن دخشم كه او را اسير كرده و از او مواظبت مىكرد ، گفت : آزادم بگذار براى قضاى حاجت . مالك همچنان بالا سر او ايستاده بود . سهيل گفت : من خجالت مىكشم ، كمى از من فاصله بگير ! مالك از او فاصله گرفت و سهيل دست خود را از بند بيرون كشيد و گريخت . چون سهيل دير كرد ، مالك روى به مردم كرد و بانگ برداشت . مسلمانان و پيامبر ( ص ) در جستجوى او بر آمدند . پيامبر ( ص ) فرمود : هر كس او را يافت ، بكشدش ! اتفاقا پيامبر ( ص ) خود او را پيدا كردند كه در ميان درختان سمراة پنهان شده بود . پيامبر دستور فرمود تا او را بستند ( دستهايش را بگردنش بستند ) ، و او را كنار مركب خود مىآوردند ، و از آنجا تا مدينه حتى يك قدم هم سوار نشد . در مدينه اسامة بن زيد را ديدند . اسحاق بن حازم از جابر بن عبد الله برايم روايت كرد كه : پيامبر ( ص ) ، در حالى كه سوار بر ناقه خود - قصواء - بود ، در مدينه به اسامة بن زيد بر خورد . اسامه را در جلو خود نشانيد ، سهيل هم كنار مركب آن حضرت بود در حالى كه دستهايش به گردنش بسته بود . چون اسامه به سهيل نگريست ، گفت : اى رسول خدا ، اين ابو يزيد است ؟ فرمود : آرى ، اين همان است كه در مكه به مردم نان اطعام مىكرد ! از عبد الرحمن بن سعد بن زراره برايم روايت كردند كه : پيامبر ( ص ) به مدينه آمد ، و چون اسيران را آوردند ايشان را فرا خواند . در اين هنگام ، سوده دختر زمعه همسر پيامبر ( ص ) ، به خانهء آل عفراء رفته بود كه در عزادارى آنها بر عوف و معوّذ شركت كند - و اين مسأله پيش از حكم حجاب بود . سوده مىگويد : كسى آمد و گفت : اسيران را آوردند . من به خانهء خود رفتم كه پيامبر ( ص ) هم آنجا بودند . ناگاه در گوشهء خانه ابو يزيد را ديدم كه دستهايش بر گردنش بسته است . همين كه او را به اين حال ديدم نتوانستم خوددارى كنم ، گفتم : اى ابو يزيد ، چطور حاضر شدى تسليم بشوى ؟ مگر نمىتوانستى با بزرگوارى بميرى ؟ به خدا قسم ، گفتار رسول خدا مرا به خود آورد كه مىفرمود : اى سوده ، آيا عليه خدا و رسول او ترغيب و تحريض مىكنى ؟ گفتم : اى رسول خدا ، سوگند به كسى كه تو را به حق پيامبر قرار داده است ، وقتى ابو يزيد ( سهيل بن عمرو ) را ديدم كه دستهايش به گردنش بسته است ، نتوانستم خوددارى كنم ، و آن حرف را گفتم !
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 87 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)