تا او را كمك كنند . پيامبر ( ص ) نماز عصر را در بدر گزارد و حركت كرد . پيش از غروب آفتاب به اثيل رسيدند - اثيل درهاى به طول سه ميل است كه با محل بدر دو ميل فاصله دارد . پيامبر ( ص ) آن شب را در چهار ميلى بدر گذراندند و گروهى از اصحاب آن حضرت كه تعدادشان زياد نبود ، زخمى بودند . پيامبر ( ص ) به ياران خود فرمود : امشب چه كسى پاسدارى مىدهد و از ما نگهبانى مىكند ؟ مردم ساكت شدند .
مردى برخاست . پيامبر ( ص ) فرمود : تو كيستى ؟ گفت : ذكوان بن عبد قيس . فرمود :
بنشين . پيامبر ( ص ) گفتارش را تكرار فرمود ، مردى بپاخاست . پيامبر ( ص ) پرسيد :
تو كيستى ؟ گفت : پسر عبد قيس . فرمود : بنشين . پيامبر ( ص ) ساعتى درنگ فرمود . مردى ديگر برخاست . پيامبر ( ص ) پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : ابو سبع . پس از مدتى پيامبر ( ص ) فرمود : هر سه نفر بر خيزيد . ذكوان تنها برخاست . پيامبر ( ص ) پرسيد : دو رفيق تو كجايند ؟ گفت : اى رسول خدا من خودم بودم كه هر بار پاسخ مىدادم . پيامبر ( ص ) فرمود : خدايت حفظ فرمايد ! و او در آن شب مسلمانان را پاسدارى مىداد . پيامبر ( ص ) در اواخر شب از آنجا حركت فرمود . گفته شده است ، پيامبر ( ص ) در اثيل نماز عصر گزارد و چون ركعتى خواند تبسم فرمود . چون سلام داد ، از علت لبخند پرسيدند . فرمود :
ميكائيل از كنارم گذشت ، در حالى كه بالهايش خاك آلود بود ، بر من لبخند زد و گفت :
در تعقيب قريش بودم . چون پيامبر ( ص ) از جنگ بدر فارغ شد ، جبرئيل در حالى كه بر ماديانى كه كاكلش را گره زده بودند سوار بود و دندانهاى پيشين آن خاك آلود بود بيامد و گفت : اى محمد ، پروردگارم مرا پيش تو فرستاده و فرمان داده است از تو جدا نشوم تا خشنود و راضى شوى ، آيا راضى شدى ؟ پيامبر گفت : آرى .
پيامبر ( ص ) همراه اسيران به سوى مدينه مىآمد . چون به عرق الظّبيه رسيد ، به عاصم بن ثابت بن ابو الأقلح دستور فرمود كه گردن عقبة بن ابى معيط را بزند ، و او را عبد الله بن سلمه عجلانى به اسارت گرفته بود . عقبه گفت : اى واى بر من ، اى گروه قريش ، چرا بايد از ميان همهء اسيران من كشته شوم ؟ پيامبر ( ص ) گفت : به واسطهء دشمنىات با خدا و رسول خدا . گفت : اى محمد ، منت نهادن تو برتر و بهتر است ، مرا هم مانند يكى از قوم من قرار بده ، اگر آنها را مىكشى مرا هم بكش و اگر آنها را رها مىكنى مرا هم رها فرماى ، و اگر از ايشان فديه مىگيرى از من هم فديه بگير ، اى محمد ، چه كسى سرپرست دختركان و فرزندان كوچك من خواهد بود ؟ پيامبر ( ص ) فرمود : آتش ! اى عاصم ، او را ببر و گردنش را بزن ! عاصم او را پيش انداخت و گردنش را زد . پيامبر ( ص ) به عقبه مىگفت : به خدا قسم ، تا آنجا كه مىدانم مرد بسيار بدى هستى ! به خدا و پيامبر او و كتابش كافرى و پيامبر خدا را آزار مىدادى ، خدا را
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 84
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٨٤