تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
عبد الله بن مسعود گفت : اى رسول خدا ، سهيل بن بيضاء ( واقدى مىگويد : اين تصور بيهوده‌اى است كه سهيل از مهاجران به حبشه است و جنگ بدر را شاهد نبوده ، بلكه برادر او سهل مورد نظر بوده است ) را استثنا فرماى ! چه من ديدم كه او در مكه اسلام خود را آشكار ساخته بود . پيامبر ( ص ) سكوت كرد و پاسخى به ابن مسعود نداد . عبد الله بن مسعود گويد : هيچ ساعتى بر من دشوارتر از آن ساعت نگذشته است ! به آسمان مىنگريستم و مىترسيدم به واسطهء اين سخنم در پيشگاه خدا و رسول او ، سنگى بر من فرود آيد . ولى پيامبر ( ص ) سر خود را بلند فرمود و گفت : سهيل بن بيضاء را استثنا كنيد . ابن مسعود اضافه مىكند : هيچ لحظه‌اى هم مانند اين لحظه روشنى بخش چشم من نبود . آنگاه پيامبر ( ص ) فرمود : خداوند گاهى قلب را چنان سخت مىفرمايد كه از سنگ هم سخت‌تر باشد ، و همو قلب را چنان ملايم و نرم مىكند كه از كره هم نرمتر باشد . پيامبر ( ص ) قبول فرمود كه فديه بپذيرند و فرمود : اگر روز بدر عذاب نازل مىشد ، كسى جز عمر از آن رهايى نمىيافت ، كه مىگفت : اسيران را بكش و فديه نگير . سعد بن معاذ همچنين مىگفت كه : بكش و فديه نگير ! محمد بن جبير بن مطعم از قول پدرش نقل مىكند كه پيامبر ( ص ) روز بدر فرمود : اگر مطعم بن عدى زنده بود همهء اين اسيران گنديده را به او مىبخشيدم . مطعم در زمانى كه پيامبر ( ص ) از طائف بر گشته بودند ايشان را پناه داده بود . سعيد بن مسيّب مىگويد : پيامبر ( ص ) در روز بدر از ميان اسيران به ابو عزّه عمرو بن عبد الله بن عمير جمحى ، كه شاعر بود ، امان دادند و او را آزاد فرمودند . او گفت : من پنج دختر دارم كه چيزى ندارند ، اى محمد ، براى ايشان به من لطف و مرحمت فرماى ! و حضرت چنان فرمود . ابو عزّه گفت : من با تو پيمان مىبندم كه هرگز به جنگ تو نيايم و مردم را بر ضد تو جمع نكنم . و پيامبر ( ص ) او را رها فرمود . چون قريش براى جنگ احد بيرون آمد ، صفوان بن اميه پيش او آمد و گفت : همراه ما بيا ! ابو عزّه گفت : من با محمد عهد بسته‌ام كه به جنگ او نروم و كسى را عليه او جمع نكنم و محمد فقط بر من منت نهاده و آزادم كرده است ، در حالى كه ديگران را يا كشته و يا فديه گرفته است . صفوان متعهد شد كه اگر ابو عزّه كشته شود دختران او را همراه دختران خود نگهدارى كند و اگر زنده بماند مال فراوانى به او بدهد كه تمام شدنى نباشد . ابو عزّه بيرون آمد و قبايل عرب را فرا خواند و آنها را براى جنگ جمع كرد . سپس همراه قريش به جنگ احد آمد . اتفاقا اسير شد و كس ديگرى غير از او از قريش ، اسير نگرديد . او مىگفت : اى محمد ، من را مجبور كردند ، دختركانى دارم ، بر من منت بگذار ! پيامبر ( ص ) فرمود : عهد و پيمانى كه با من بستى چه شد ؟ نه ! به خدا