تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 69

مساهمون:

ص٦٩
نديده‌ام ! على ( ع ) آهنگ او كرد ، و با شمشير ضربتى به او زد ، ولى شمشيرش در سپر چرمى نوفل گير كرد ، پس آن را بيرون كشيد و به هر دو ساق پاى نوفل ضربتى زد كه ، چون دامن زرهش را بالا زده بود ، هر دو پايش قطع شد و آنگاه بر او حمله برد و كشتش . پيامبر ( ص ) پرسيد : چه كسى از نوفل بن خويلد اطلاع دارد ؟ على ( ع ) گفت : من او را كشتم ! پيامبر ( ص ) تكبير گفت و خدا را ستايش كرد كه خواسته‌اش را دربارهء نوفل بر آورده است . عاص بن سعيد پيش آمد و مردم را به جنگ تشويق مىكرد . او و على ( ع ) به يك ديگر بر خوردند و على ( ع ) او را كشت . عمر بن خطاب به سعيد بن عاص مىگفت : مىبينم كه از من روگردانى و مىپندارى كه من پدرت را كشته‌ام ، در صورتى كه به خدا قسم ، من او را نكشته‌ام ! در عين حال از كشتن مشركى پوزش نمىخواهم ، چه عاص بن هشام بن مغيره را كه دايى من بود ، به دست خود كشتم . سعيد گفت : بر فرض كه تو او را كشته باشى او بر باطل بود و تو بر حق . گويد : قريش از همهء مردم خردمندتر و امانت‌دارتر بودند . هر كس ستمى بيهوده بر ايشان روا مىداشت خداوند پوزه‌اش را به خاك مىماليد . على ( ع ) گويد : در آن روز - روز بدر - كه خورشيد بالا آمده بود و صفوف ما و دشمن در هم آميخته بود در پى يكى از مشركان بودم كه ناگاه مرد ديگرى از مشركان را ديدم بر فراز تپه‌اى شنى ، كه با سعد بن خيثمه در نبرد است ، وى سرانجام سعد را كشت . همچنان كه سوار بر اسب و سراپا پوشيده در آهن بود و نقابى آهنى بر چهره داشت و نشانى هم بر سينه ، از اسب فرود آمد و مرا شناخت . بانگ برداشت اى پسر ابى طالب ، به جنگ من بيا ! من او را نشناختم ، ولى به طرف او برگشتم ، او هم به سمت من روى آورد . من كه كوتاه قد بودم كمى برگشتم تا خودش را به سمت من پايين آورد ، چه دوست نمىداشتم كه شمشيرش از بالا مرا فرو گيرد . گفت : اى پسر ابى طالب ، گريختى ؟ گفتم : اى پسر مرد دزد [ 1 ] ، به زودى پا بر جا خواهم بود . گويد : چون هر دو پاى من استوار و پا برجا گرديد پيش آمد و چون نزديك من رسيد ضربتى زد كه آن را با سپر رد كردم . شمشيرش در سپرم گير كرد . ضربتى بر دوش او زدم ، و با آنكه زره بر تن داشت به لرزه در آمد . شمشيرم زره‌اش را دريد و پنداشتم كه با همين ضربه كشته خواهد شد . ناگاه برق شمشيرى از پشت سر خود ديدم ، سرم را دزديدم و فرو بردم ، شمشير كاسه سر دشمن را همراه با كلاهخودش بريد . در همين حال مىگفت : بگير كه من پسر
هامش
[ 1 ] ابن الشتراء ، يعنى پسر مرد دزد ( منتهى الارب ) - م .