تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١
گويند : هبيرة بن ابى وهب چون فرار قريش را ديد پشتش شكست و در جاى خود ميخكوب شد به طورى كه قادر به حركت نبود . ابو اسامه جشمى ، همپيمانش ، پيش او آمد و زره‌اش را گشود و او را همراه خود برد . همچنين گفته شده است كه ابو داود مازنى شمشيرى به او زد كه زرهش را دريد و بر زمينش انداخت ، او را رها كرد و رفت . در اين هنگام دو پسر زهير جشمى ، ابو اسامه و مالك كه با او همسوگند بودند او را از معركه نجات دادند . ابو اسامه او را با خود برد و مالك هم مانع حمله افراد به او مىشد . پيامبر ( ص ) فرمود : حاميانش دو سگ‌اند . همسوگندى مانند ابو اسامه كه همچون درخت خرما بلند است ! و نيز گفته شده است كسى كه به هبيره ضربت زد مجذر بن ذياد بوده است . از ابو بكر بن سليمان بن ابى حثمه برايم نقل كردند كه مىگفت : شنيدم مروان بن حكم از حكيم بن حزام دربارهء روز بدر پرسيد و آن پيرمرد كراهت داشت كه پاسخى بدهد . مروان اصرار كرد . حكيم گفت به يك ديگر برخورديم و با هم جنگيديم . ناگهان از آسمان صدايى شنيدم مانند صداى ريختن سنگ‌ريزه در طشت . پيامبر ( ص ) مشتى از آن را بر گرفت و به سوى ما پرت كرد و ما متوارى شديم . عبد الله بن ثعلبة بن صعير مىگويد : از نوفل بن معاويه ديلى شنيدم كه گفت : در روز بدر صدايى مانند ريختن سنگ‌ريزه در طشتهاى بزرگ شنيديم و پا به فرار گذاشتيم و هرگز اين چنين دچار ترس و وحشت نشده بوديم . حكيم بن حزام نيز مىگفت : در روز بدر متوارى شديم و من همچنان كه مىدويدم با خود مىگفتم : خدا ابو جهل را بكشد ! كه مىپنداشت روز تمام شده است ، در حالى كه هنوز هوا روشن بود . وى اضافه كرد كه ، من اين حرف را از اين جهت مىگفتم كه انتظار داشتم شب فرا رسد ، تا بلكه مسلمانان از تعقيب ما دست بردارند . عبيد الله و عبد الرحمن ، پسران عوام ، كه سوار بر شتر نرى بودند ، به حكيم رسيدند . عبد الرحمن به برادرش عبيد الله ، كه لنگ بود گفت : پياده شو و حكيم را سوار كن ! عبيد الله گفت : مىبينى كه من پا ندارم . عبد الرحمن گفت : به خدا سوگند ، چاره‌اى نيست ! آيا مردى را سوار نكنيم كه اگر بميريم عهده دار بازماندگان ما خواهد بود و اگر زنده بمانيم زحمت خود ما را به دوش خواهد كشيد ؟ ! اين بود كه عبد الرحمن و برادرش پياده شدند و او را سوار كردند و خود از پى شتر به راه افتادند . چون به مرّ الظهران - نزديك مكه - رسيدند ، حكيم گفت : به خدا ، در اينجا چيزى ديدم كه هر كسى آن را مىديد بيرون نمىرفت ، ولى شومى ابو جهل همه را گرفت ! در اينجا شترانى را كشتند و هيچ خيمه‌اى نبود كه از خون شتر به آن پاشيده نشده باشد . آن دو گفتند : ما هم آن را ديديم ، ولى متوجه شديم كه