عبد الاسد مخزومى كه در آن موقع پيش پيامبر ( ص ) بوده ، و باطنا از قتل ابو جهل متأسف بود ، روى به ابن مسعود كرد و گفت : ابو جهل را تو كشتى ؟ گفت : آرى ، خداوند او را كشت . ابو سلمه گفت : تو عهده دار كشتن او بودى ؟ ابن مسعود گفت : آرى ! گفت :
اگر مىخواست تو را در آستين خود جا مىداد ! ابن مسعود گفت : به خدا قسم ، من او را كشتم و لباسش را هم در آوردم . ابو سلمه گفت : چه علامتى در بدنش بود ؟ گفت : خال سياهى در وسط ران راستش . ابو سلمه آن نشانه را شناخت ، و به ابن مسعود گفت : تو او را برهنه كردى و حال آنكه هيچ قرشى ديگرى را برهنه نكردهاند ! ابن مسعود گفت :
به خدا قسم ، در همهء قريش و همپيمانهاى ايشان كسى دشمنتر از او به خدا و رسول خدا نبود ، و من از رفتارى كه با او كردهام پوزش نمىخواهم ! ابو سلمه ساكت شد و پس از آن شنيدند كه ابو سلمه از اين گفتار خود در مورد ابو جهل استغفار مىكرد .
پيامبر ( ص ) از كشته شدن ابو جهل خوشنود شد و فرمود : پروردگارا ، وعدهء خود را بر آوردى ! خداوندا ، نعمت خود را بر من تمام كن ! گويد : خاندان ابن مسعود مىگفتند :
شمشير ابو جهل كه نقره نشان است پيش ماست ، كه آن را در جنگ بدر عبد الله بن مسعود به غنيمت گرفته بود . اصحاب ما بر اين اتفاق دارند كه معاذ بن عمرو و دو پسر عفراء او را از پاى در آوردند و عبد الله بن مسعود در آخرين لحظات سر او را بريد ، و همهء آنها در قتل او شريكند .
گويند : پيامبر ( ص ) بر كشتهء دو پسر عفراء ايستاد و فرمود : خداوند هر دو پسر عفراء را رحمت كند كه در قتل فرعون اين امت و رهبرى كفر شريك بودند . گفته شد :
اى رسول خدا ، چه كسى همراه ايشان او را كشته است ؟ فرمود : فرشتگان ، و ابن مسعود هم بر او هجوم برد و همه در قتل او شريكند .
زهرى مىگويد : پيامبر ( ص ) گفت : پروردگارا مرا از شر نوفل بن خويلد رهايى ده ! نوفل ، در بدر ، در حالى كه سخت ترسيده بود پيش آمد ، كه در همان برخورد اول كشته شدن ياران خود را ديد . با اين وجود صدايش را كه در آن نوعى نشاط و شادى بود ، بلند كرد و گفت : اى گروه قريش ، امروز روز سرافرازى و سر بلندى است ! و چون متوجه شكست قريش شد ، خطاب به انصار فرياد مىزد كه : شما چه احتياجى به ريختن خون ما داريد ؟ مگر نمىبينيد كه چقدر كشتهايد ؟ آيا شما نيازى به شتران شيرده نداريد ؟
جبار بن صخر او را اسير كرد و جلو خود مىراندش . نوفل همچنان كه مشغول گفتگو با جبار بود على ( ع ) را ديد كه به سمت او مىآيد . گفت : اى برادر انصارى ، اين كيست ؟ سوگند به لات و عزى كه او را مردى مىبينم كه قصد جان من دارد ! گفت : اين على بن ابى طالب است ! نوفل گفت : تا به امروز مردى به اين چالاكى ميان قومش
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 68
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٦٨