تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
تو و همهء قوم رفتيد ، ما هم همراه شما رفتيم ، ما چون همراه شما باشيم از خود اختيارى نداريم . مخلد بن خفاف از پدرش نقل مىكند كه مىگفت : قريش زره فراوان داشت و چون متوارى شدند آنها را مىانداختند . مسلمانان كه آنها را تعقيب مىكردند آنچه را كه بر جاى مىماند جمع مىكردند ، به طورى كه اگر مرا مىديدى ، خودم سه زره پيدا كردم كه به خانه آوردم - و مدتها هم در خانه بود . روزى مردى از قريش يكى از زره‌ها را نزد ما ديد و آن را شناخت و مىپنداشت كه زره حارث بن هشام است . ابى عمرو بن اميه گويد : از يكى از افراد متوارى در روز بدر شنيدم كه با خود مىگفت : هرگز چنين كارى نديده بودم ، كه اين تنها كار زنان است كه بگريزند . گويند : قباث بن اشيم كنانى گفت : من همراه مشركان در جنگ بدر حضور داشتم . به قلّت ياران محمد مىنگريستم و به كثرت سواران و پيادگانى كه همراه ما بودند . من هم مانند ديگران فرار كردم و به مشركان كه نگاه مىكردم مىديدم از هر سو مىگريزند ! با خود مىگفتم ، هرگز چنين كارى نديده‌ام ! از اين كار فقط زنانى مىگريزند ! مردى هم همراه من بود ، همچنان كه مىرفتيم گروهى از پشت سر به ما رسيدند ، من به او گفتم : آيا مىتوانى سريع و تند حركت كنى ؟ گفت : نه به خدا ! او عقب ماند و من بسرعت گريختم . چنان كه بامداد در غيقه - در سمت راست سقيا ، كه با محل فرع يك شب راه است و تا مدينه هشت چاپار فاصله دارد - بودم ، راهها را مىشناختم و از ترس تعقيب ، از شاهراه نمىرفتم و از آن فاصله مىگرفتم . مردى از خويشانم در غيقه مرا ديد و پرسيد : پشت سرت چه خبر بود ؟ گفتم : خبرى نبود ! كشته شديم ، اسير داديم و گريختيم ! حالا ، آيا تو مركوب دارى ؟ او شترى در اختيارم گذاشت و مقدارى هم زاد و توشه داد و به راه جحفه رسيدم و از آنجا روانهء مكه شدم . در غميم [ 1 ] ، حيسمان بن حابس خزاعى را ديدم ، دانستم كه او براى دادن خبر مرگ قريش به مكه مىرود . اگر مىخواستم از او سبقت بگيرم مىتوانستم ، ولى خود را از او پنهان كردم تا قسمتى از روز را از من جلو افتاد . من به مكه رسيدم ، در حالى كه خبر كشته‌شدگان آنها به ايشان رسيده بود . آنها حيسمان خزاعى را نفرين مىكردند و مىگفتند خبر خوشى نياورده است . قباث بن اشيم مىگويد : همچنان در مكه ماندم . پس از جنگ خندق ، با خود گفتم : خوب است به مدينه بروم و ببينم محمد چه مىگويد ؟ و اسلام در دل من جاى گرفته بود . به مدينه آمدم و سراغ پيامبر ( ص ) را گرفتم . گفتند : در سايه مسجد با گروهى از ياران
هامش
[ 1 ] غميم ، نام جايى است ميان رابغ و جحفه ( سمهودى ، وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 353 ) .
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 72 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)