تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
از ربيّع دختر معوّذ نقل شده است كه مىگفت : در زمان خلافت عمر بن خطاب همراه گروهى از زنان انصار پيش اسماء دختر مخرّبه مادر ابو جهل رفتم . پسرش عبد الله بن ابى ربيعه ، عطرى از يمن برايش فرستاده بود و او آن را مىفروخت و ما هم از او مىخريديم . همين كه شيشه‌هاى مرا پر كرده و وزن كرد - همانطور كه من هم شيشه‌هاى دوستانم را وزن مىكردم - مادر ابو جهل گفت : حق من و طلب مرا بنويسيد . گفتم : آرى ! همه‌اش را به عهدهء ربيّع دختر معوّذ بنويس . گفت : من پسر مرده‌ام و تو دختر كسى هستى كه سرور خود را كشته است ! گفتم : چنين نيست ، من دختر كسى هستم كه كشندهء بندهء خود است . گفت : به خدا سوگند ، من از اين عطر چيزى به تو نمىفروشم . گفتم : به خدا قسم ، من هم هرگز از تو نمىخرم ! تازه ، عطر خوبى هم نيست ! در حالى كه ، به خدا قسم ، اى فرزند ، هرگز عطرى به آن خوبى نبوييده بودم ، ولى خشمگين شدم ! گويند : و چون جنگ پايان يافت پيامبر ( ص ) فرمان داد كه ابو جهل را جستجو كنند . ابن مسعود مىگويد : من او را يافتم ، كه آخرين رمقى در او بود ، پاى خود را بر گردنش نهادم ، و گفتم : سپاس خدايى را كه تو را خوار ساخت . گفت : خداوند غلام كنيززاده را خوار ساخته است ! [ مقصود او ابن مسعود است - م . ] اى چوپانك گوسپندان ، بر جايگاهى بلند بر آمده‌اى ! آنگاه پرسيد : برنده كيست ؟ گفتم : خدا و رسول او . عبد الله بن مسعود مىگويد : كلاهخودش پشت سرش آويزان شده بود ، گفتم : اى ابو جهل ، امروز كشندهء تو هستم ! گفت : نخستين بنده‌اى نيستى كه سرور خود را به قتل رسانده است ! و سخت‌ترين چيزى كه امروز احساس مىكنم اين است كه تو مرا مىكشى ! آيا ممكن نبود مردى از همپيمانان يا پاكان عهده‌دار قتل من شود ! عبد الله بن مسعود ضربتى به او زد و سرش را ميان دستهايش افكند . سپس او را برهنه كرد ، و چون به بدن او نگاه كرد ، بر پهلوهايش اثر تازيانه ديد . ابن مسعود ابزار جنگ و كلاهخود و زره او را برداشت و حضور پيامبر ( ص ) آورد و برابرش نهاد و گفت : اى پيامبر خدا ، تو را مژده باد به كشته شدن دشمن خدا ابو جهل ! پيامبر ( ص ) فرمود : اى عبد الله ، آيا واقعا چنين است ؟ كه سوگند به آن كس كه جان من در دست اوست ، اين موضوع براى من از شتران سرخ موى بهتر است . ابن مسعود مىگويد : نشانه‌هايى را كه روى بدن او ديدم براى پيامبر ( ص ) گفتم ، فرمود : آنها جاى تازيانهء فرشتگان است . و هم پيامبر ( ص ) فرمود : روزى بر سر سفرهء ابن جدعان ، ابو جهل را به گوشه‌اى پرت كردم كه علامت زخمى بر روى زانويش مانده است - و در بدن او نگاه كردند و اثر آن را يافتند . گفته مىشود : ابو سلمة بن
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 67 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)