تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 63

مساهمون:

ص٦٣
ناچار به پشت به زمين خوابيد و من هم خود را روى او انداختم . حباب بن منذر جلو آمد و با شمشير ضربتى زد و گوشهء بينى او را قطع كرد . اميه چون بينى خود را از دست داد به من گفت : رهايم كن و مرا با آنها واگذار ! عبد الرحمن مىگويد : در اين موقع به ياد اين مصراع حسان بن ثابت افتادم كه مىگويد : « آيا پس از اين بينى بريده . . . » . سپس خبيب بن يساف پيش آمد و آنقدر بر اميه ضربت زد تا او را كشت . اميه هم ضربتى بر خبيب زد كه دستش را از شانه قطع كرد ، ولى پيامبر ( ص ) با دستان خود دست خبيب را وصل فرمود ، به طورى كه گوشت بر آورد و هموار شد و بهبود يافت . پس از آن خبيب با دختر امية بن خلف ازدواج كرد و او جاى اين ضربت را ديد و گفت : خداوند دست كسى را كه چنين ضربتى زده است قطع نكند ، خبيب گفت : به خدا قسم ، من هم او را به دست مرگ سپردم . خبيب مىگفت : چنان ضربتى بر كتف او زدم كه آن را قطع كرد و به زره‌اش رسيد ، و گفتم : بگير ، كه من ابن يساف هستم ! سپس اسلحه‌اش را بر داشتم ، ولى زره‌اش پاره شده بود . على بن اميه هم جلو آمد كه حباب به او حمله‌ور شد و پايش را قطع كرد و على از ترس چنان فريادى كشيد كه مانند آن هرگز شنيده نشده بود ، عمار هم ضربتى به او زد و كشتش . همچنين گفته شده است كه عمار با على بن اميه درگير شد و ضربه‌هاى متعددى به يك ديگر زدند تا سرانجام على كشته شد . اما به نظر ما روايت اول صحيحتر است و على پس از اين كه پايش با ضربت حباب قطع شد ، به دست عمار به قتل رسيد . دربارهء قتل امية بن خلف نيز روايتى بجز اين شنيده‌ايم . معاذ بن رفاعة بن رافع از پدرش نقل مىكند كه مىگفت : در روز بدر امية بن خلف را محاصره كرديم و او در ميان قريش شأن و منزلتى داشت . نيزه من همراهم بود و او هم نيزه داشت . نخست ما دو نفر با نيزه مبارزه كرديم ، به طورى كه نيزه‌هاى ما از كار افتاد ، آنگاه با شمشير به يك ديگر ضربت مىزديم ، تا آنجا كه شمشيرها كند شده و ترك بر داشتند . در اين هنگام شكافى در زير بغل زره اميه ديدم و شمشيرم را در آنجا فرو كردم و او را كشتم . رفاعه شمشير خود را بيرون آورد و به آن پيه و چربى بود . دربارهء قتل اميه روايت ديگرى هم شنيده‌ايم . از عائشه دختر قدامة بن مظعون نقل شده است كه صفوان پسر امية بن خلف به قدامه گفت : آيا تو در روز بدر مردم را عليه پدرم شوراندى ؟ قدامه گفت : به خدا من اين كار را نكردم ! اگر هم كرده بودم از قتل مشركى پوزش نمىخواستم ! صفوان گفت : اى قدامه ، پس چه كسى مردم را بر او شوراند ؟ قدامه گفت : گروهى از جوانان انصار به او حمله بردند كه معمر بن حبيب بن عبيد بن حارث هم در ميان آنها بود ، و او
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 63 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)