تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 50

مساهمون:

ص٥٠
است . در اين هنگام ، عتبه مسلمانان را براى مبارزه فرا خواند . پيامبر ( ص ) در سايبان ، و اصحاب وى در صفهاى خود بودند . پيامبر ( ص ) كه دراز كشيده بود ، خوابش برد . قبلا فرموده بود : تا اجازه نداده‌ام جنگ نكنيد و اگر به شما حمله كردند ، فقط تير بارانشان كنيد و شمشير مكشيد ، مگر اينكه شما را در برگيرند . ابو بكر گفت : اى رسول خدا ، دشمن نزديك شد و به ما رسيد ! پيامبر ( ص ) از خواب بيدار شد . خداوند متعال مشركان را در خواب به پيامبر ( ص ) عدهء قليلى نموده بود . هر يك از دو طرف در نظر ديگرى كم جلوه مىكرد . پيامبر ( ص ) ترسيد ، دستهاى خود را برافراشت و از پروردگار خود استدعا كرد تا پيروزى را كه وعده فرموده بود عنايت كند ، و عرض كرد : اگر اين گروه بر من پيروز شوند شرك و كفر پيروز مىشود و دينى براى تو پايدار نمىماند . ابو بكر مىگفت : به خدا سوگند ، كه خدا تو را يارى مىكند و رويت را سپيد مىفرمايد . ابن رواحه گفت : اى رسول خدا ! هر چند تو به لطف و مرحمت خدا داناتر از آن هستى كه من اشاره‌اى كنم ، ولى مىخواهم بگويم ، خداوند بزرگتر و شكوهمندتر از آن است كه از او وفاى به عهدش را بخواهى ! و پيامبر ( ص ) فرمود : اى پسر رواحه ! من نبايد از حق تعالى مسألت كنم ، در عين حال كه مىدانم خدا هيچگاه خلاف وعده نمىكند ؟ عتبه به جنگ روى آورد و حكيم بن حزام به او مىگفت : اى ابو وليد ! آرام باش و مهلت ده ! تو خود از كارى منع مىكنى و در عين حال خود آن را آغاز مىكنى ! ؟ خفاف بن ايماء مىگويد : در روز بدر ، با آنكه مردم آمادهء حمله بودند ، اصحاب پيامبر ( ص ) را ديدم كه شمشيرهاى خود را نكشيده‌اند ، ولى كمانها را آماده كرده‌اند و با صفهاى نزديك بهم ، برخى در جلوى برخى ديگر ، همچون سپر ايستاده بودند و صفهاى ايشان فشرده بود و حال آنكه مشركان به محض پيش آمدن ، همه شمشيرهاى خود را كشيده بودند . از اين موضوع تعجب كردم . پس از آن ، از مردى از مهاجران پرسيدم ، گفت : آرى ! پيامبر ( ص ) به ما فرمان داده بود كه تا ما را محاصره نكرده‌اند شمشيرهاى خود را بيرون نكشيم ! گويند : چون مردم آهنگ جنگ كردند ، اسود بن عبد الاسد مخزومى همين كه نزديك حوض آب رسيد گفت : من با خدا پيمان بسته‌ام كه يا از حوض مسلمانان آب بنوشم ، يا آن را ويران كنم و يا آنكه در آن راه كشته شوم ! اسود تاخت تا نزديك حوض رسيد . حمزة بن عبد المطلب آهنگ او كرد و ضربتى به او زد كه يك پايش را قطع كرد ، اسود خود را در حوض افكند كه با پاى سالم خود آن را خراب كند و از آبش بياشامد ، و آن كار را كرد . حمزه خود را به او رسانيد و ميان حوض او را كشت . مشركان همچنان در صفوف خود ايستاده و تماشا مىكردند و مىپنداشتند كه پيروز خواهند بود . مردم