نمىدانست و در سواركارى هم شهره نبود . زبير سواركار جنگجو بود و فنون پياده جنگ كردن را نمىدانست . ولى ابو الحسن على ، جامع همهء اين فنون بود . با شمشير شمشيرزن و با نيزه نيزهزننده و به زيركى و دليرى معروف و به سختى حمله مشهور بود و مواظبت از خويش را در جنگ به كار مىبست .
( 1 ) توصيفى كه وحشى - قاتل حمزه - از او مىكند ، براى تو اين موضوع را روشن مىسازد . وحشى مىگويد : هنگامى كه بر كوه عير نزديك احد ايستادم ، نخست آهنگ كشتن پيامبر ( ص ) را كردم ، ديدم به او دسترسى نخواهد بود . در اين هنگام على جلو آمد شمشير در دست داشت و صحنه پيكار را درمىنورديد . چنين به نظرم آمد كه هر يك از اندام او را چشمى است كه مرا مىنگرد . همين كه او را با آن حال ديدم ، گفتم بايد او را رها كرد كه من در خور او نيستم و او در خور من نيست . « 1 »
( 2 ) در اين هنگام حمزه همچون شير نرى كه همه چيز را خرد و ريز مىكند ، روى آورد . با دو شمشير جنگ مىكرد و مىگفت : من شير خدا و شير رسول خدايم . من در صدد شكار او برآمدم و زوبينى را كه در دست داشتم به سوى او انداختم كه بر زير نافش فرو شد و كشته شد و به خدا سوگند ننگ اين كار را از خود نمىشويم . از اين گذشته در بيشتر جنگها حمله و سختى و دليرى او از همهء دليرانى كه نام برديم بيشتر بوده است . اين كار على عليه السلام در جنگ بدر مشهور است كه شمار همهء كشتهشدگان دشمن چهل و اند تن بودهاند كه بيست تن از آنان را او به تنهايى از پاى درآورده است و در كشتن بقيه با ديگران شركت داشته است . « 2 »
( 3 ) و اين جنگ خندق است كه چون عمرو بن عبد ود به آوردگاه آمد و هماورد خواست ، مردم همگان از رويارويى با او خوددارى كردند . هر بار كه او هماورد مىخواست ، على كه خدايش از او خشنود باد براى جنگ با او برمىخاست و پيامبر ( ص ) او را بازمىداشت و رسول خدا اين كار را فقط از اين روى مىكرد تا فضيلت على را بيشتر آشكار فرمايد كه هيچ كس جز او را ياراى رويارويى با عمرو بن عبد ود نيست . دليل اين سخن ، اين است كه نخست او را از آن كار بازمىداشت و پس از اينكه مردم فرو ماندند و خوددارى كردند به او اجازه فرمود . ديگر از امورى كه اين موضوع را محقق مىدارد كردار رسول خدا ( ص ) در جنگ بدر است كه خطاب به بنى هاشم فرمود : برخيزيد و از دين خود دفاع كنيد و آن
هامش
( 1 ) براى اطلاع بيشتر از هر دو مورد به صفحات 206 و 207 و 111 از ترجمه مغازى واقدى مراجعه فرماييد .
( 2 ) براى اطلاع بيشتر از هر دو مورد به صفحات 206 و 207 و 111 از ترجمه مغازى واقدى مراجعه فرماييد .