تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المعيار و الموازنة ( فارسي ) — صفحة 34

مساهمون:

ص٣٤
گرفته‌اى و حال آنكه همهء انصار و مهاجران با او بيعت كرده‌اند . اينك خدا را به ياد تو مىآورم و پنج موضوع را كه من و تو هر دو از رسول خدا ( ص ) شنيده‌ايم . عايشه پرسيد : آن پنج چيز چيست ؟ ( 1 ) ام سلمه گفت : آيا به ياد مىآورى كه روزى پيامبر ( ص ) در حالى كه ما هم همراهش بوديم مىآمد و چون از گردنهء قديد فرود آمد ، مردم به چپ و راست فرود آمدند و پراكنده شدند . رسول خدا در حالى كه همراه على بن ابى طالب بود و آهسته سخن مىگفتند به سوى ما آمد ، تو در حالى كه سوار بر شتر خود بودى به سوى آنان رفتى . من تو را از آن كار بازداشتم و گفتم ، پيامبر ( ص ) همراه پسر عموى خود است ، شايد با يكديگر كارى داشته باشند تو سخن مرا نپذيرفتى و نافرمانى كردى و به سوى آن دو رفتى . چيزى نگذشت كه گريان برگشتى . گفتم : من تو را از اين كار بازداشتم . گفتى : به خدا سوگند سبب گستاخى من اين بود كه امروز از روزهاى پيامبر نوبت من بود . پرسيدم چرا گريه مىكنى ؟ گفتى : پيش آن دو رفتم و به على گفتم : از هر نه شبانه‌روز زندگى پيامبر يك روز از آن به من تعلق دارد . اينك اى پسر ابو طالب مرا با يك روز خودم رها نمىسازى ؟ پيامبر ( ص ) خشمگين و با چهرهء سرخ ، روى به من كرد و فرمود : به خدا سوگند هيچ كس از اهل بيت من و مردم ديگر على را دشمن نمىدارد مگر اينكه از ايمان بيرون مىرود و همانا كه على همراه حق و حق همراه اوست . اى عايشه ! اين موضوع را به ياد مىآورى ؟ عايشه گفت : آرى . ( 2 ) ام سلمه گفت : روزى ديگر من و تو همراه پيامبر بوديم . تو سرگرم شستن سر پيامبر ( ص ) بودى و من سرگرم فراهم ساختن كشك و خرما بودم كه پيامبر آن را دوست مىداشت . پيامبر ( ص ) سر خود را به سوى من برگرداند و فرمود : اى دختر ابو اميه ، تو را در پناه خدا قرار مىدهم كه مبادا سگهاى منطقه حوأب بر تو پارس كنند و در آن هنگام تو از راه راست بر كنار باشى . من دستم را از ميان كشك و خرما بيرون كشيدم و گفتم : از چنان كارى به خدا و پيامبرش پناه مىبرم . پيامبر ( ص ) فرمود : به هر حال يكى از شما دو تن چنان كارى را خواهد كرد . اى عايشه ! آيا درست به خاطر مىآورى ؟ عايشه : گفت آرى . ( 3 ) ام سلمه گفت : روزى ما همسران رسول خدا ( ص ) در خانهء حفصه دختر عمر بوديم . براى هنگام آمدن پيامبر ( ص ) جامه‌هاى خود را با يكديگر عوض كرديم و هر كس جامه ديگرى
هامش
دهند او را به آن مرد تشبيه مىكردند و عايشه مىگفته است : نعثل را بكشيد كه خدايش بكشد . به اين منظور ، لسان العرب ، ج 11 ، چاپ حوزه علميه قم ، 1405 ق ، ص 670 مراجعه فرماييد .