كسى از شما برخاست كه بگويد اى على ، داورى در اين مورد همان حكم خداوند است و اين كار را به آن قوم وامگذار ؟ گفتند : نه ، ولى به ما بگو كه آيا داورى مردم را دربارهء خونها منطبق با عدل مىدانى ؟ فرمود : ما مردم و مردان را داور قرار نداديم ، بلكه قرآن را داور قرار داديم كه خطى نوشته ميان دو جلد است ، خود سخن نمىگويد تا مردان از آن سخن گويند ، « 1 » و شما ابو موسى را داور قرار داديد و پيش من آمديد و او را كه شب كلاه پوشيده بود ، آورديد و گفتيد به كسى جز او راضى نمىشويم و معاويه هم عمرو عاص را به داورى برگزيد . سپس خطاب به ابن كواء گفت : عقيدهء خودت را به من بگو ، ابو موسى چه هنگامى داور نام گرفته است ، هنگامى كه گسيل شده است يا هنگامى كه داورى كرده است ؟ گفت :
هنگامى كه داورى كرده است . فرمود : پس به هنگام رفتن به داورى ، مسلمان بوده است و تو خود اميدوار بودى كه به آنچه خداوند نازل فرموده است داورى كند ؟ گفت : آرى . فرمود :
در اين صورت در گسيل داشتن او كه در آن هنگام مسلمان عادل بوده است ، گمراهى نمىبينم .
( 1 ) خوارج گفتند : دليل مهلتى را كه ميان ما و ايشان قرار دادى به ما بگو . فرمود : براى اينكه كسى كه نمىداند آگاه شود و دانا پايدارتر گردد و به اين اميد كه شايد خداوند در اين مدت ميان امت را اصلاح فرمايد . على ( ع ) سپس به آنان چنين فرمود : اگر پيامبر ( ص ) مرد مؤمنى را براى دعوت كردن گروهى از مشركان به كتاب خدا گسيل مىفرمود و آن مرد خود كافر مىشد آيا اين رفتار او به پيامبر ( ص ) مربوط مىشد و زيانى براى آن حضرت داشت ؟ گفتند :
نه . فرمود : پس گناه من چيست ، اگر ابو موسى گمراه شده است ؟ وانگهى من به داورى او و گفتارش راضى نشدهام .
( 2 ) گفتند : چرا عنوان خود را در پيماننامه فقط به نوشتن نام خود و پدرت قرار دادى و عنوان امير المؤمنين را با آنكه خداوند به تو ارزانى داشته است ننوشتى ؟ على فرمود : نظير اين موضوع براى من اتفاق افتاده است . پيامبر ( ص ) در پيمان صلح حديبيه فرمان داده بود بنويسم از محمد رسول خدا . ابو سفيان و سهيل بن عمرو گفتند ، اقرار و اعتراف به پيامبرى تو از جانب خدا نداريم كه اگر چنين اقرارى مىداشتيم و با تو جنگ مىكرديم ، نسبت به تو ستم كرده بوديم . بايد فقط نام خود و نام پدرت را بنويسى . پيامبر به من فرمود : بنويس از
هامش
( 1 ) در خطبه شماره 125 نهج البلاغه اين سخنان با تفضيل بيشترى آمده است .