كه تو مىگويى . آن دو پيش مردم كه جمع شده بودند و ابن عباس هم ميان ايشان بود آمدند ، ( 1 ) عمرو عاص به ابو موسى گفت : به مردم بگو كه ما به توافق رسيدهايم و تصميم ما يكسان شده است . ابو موسى گفت : رأى من و اين به كارى اتفاق كرده است كه اميد داريم خداوند بدان وسيله كار اين امت را اصلاح فرمايد . عمرو گفت : ابو موسى درست و راست مىگويد ، و سپس به ابو موسى گفت : پيش برو و عقيدهء خود را بگو . آن مرد سست و گول پيش آمد كه سخن بگويد . ابن عباس او را فراخواند و گفت : واى بر تو مواظب باش كه گمان مىكنم او تو را فريب داده است ! اگر شما بر كارى اتفاق كردهايد او را مقدم بدار كه نخست سخن گويد و عقيدهء خويش را اظهار كند و تو پس از او سخن بگو كه عمرو عاص مردى حيلهساز است و من در امان نيستم كه رضايت خود را در آن مورد براى تو اظهار داشته باشد ، ولى پس از اينكه تو سخن خود را بگويى با تو مخالفت كند .
( 2 ) ابو موسى گفت : چنين است كه ما اتفاق كردهايم . آنگاه ابو موسى كه فريب خورده بود پيش آمد و پس از سپاس و ستايش خداوند گفت : در كار امت نگريستيم و ديديم هيچ چيز بهتر و التيامبخشتر از آن نيست كه كار امت را ناقص نگذاريم و انديشهء من و اين دوستم عمرو عاص بر خلع كردن على و معاويه از حكومت قرار گرفته است و امت در آينده با شوراى ميان خود هر كه را دوست مىدارند بر خود به حكومت گمارند .
( 3 ) ابو موسى كنار رفت و عمرو عاص برخاست و خداى را سپاس گفت و چنين اظهار داشت :
اين مرد همان گونه كه شنيديد سخن گفت و سالار خود را از حكومت خلع كرد . من هم سالار او را همان گونه كه او از حكومت بر كنار كرد ، بر كنار مىكنم و سالار خود معاويه را بر حكومت ثابت مىدارم كه او ولى عثمان بن عفان و خونخواه او و از همگان به مقام او سزاوارتر است ! ! ابو موسى گفت : خدايت موفق ندارد كه تباهى و مكر پيش آوردى و مثل تو « همچون سگ است كه اگر بر او حمله كنى زبانش را بيرون مىآورد و اگر رهايش كنى بازهم زبانش را بيرون مىآورد » « 1 » . عمرو عاص به ابو موسى گفت : « مثل تو هم چون خرى است كه كتابى چند بر پشت خود حمل كند . » « 2 »
( 4 ) شريح بن هانى برخاست و تازيانه بر روى عمرو عاص كشيد . كوفيان به جستجوى
هامش
( 1 ) بخشى از آيه 175 سوره هفتم - اعراف .
( 2 ) بخشى از آيه 6 سوره شصت و دوم - جمعه .