تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المعيار و الموازنة ( فارسي ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
( 1 )

نامهء عقيل به برادر خود امير المؤمنين عليه السلام ، هنگامى كه در روزهاى پايان خلافت آن حضرت مردم كوفه از يارى دادنش خوددارى كردند « 1 »

عقيل بن ابى طالب كه خداى از او خشنود باد براى اظهار آمادگى خود در يارى دادن امير المؤمنين براى آن حضرت چنين نوشت : « اما بعد ، خداوند تو را از هر بدى و ناخوشايندى در پناه خود بدارد . من براى عمره گزاردن بيرون آمدم . عبد الله بن ابى سرح را همراه حدود چهل تن از جوانان كه فرزندان اسيران آزادشدهء جنگى بودند ديدم . به آنان كه در چهره‌شان نشان نادرستى را مىديدم گفتم اى آزادشدگان مىخواهيد براى اظهار دشمنى با ما به معاويه بپيونديد ؟ به خدا سوگند كه اين كار شما براى ما شگفت‌آور نيست كه از ديرباز مىخواسته‌ايد پرتو خدا را خاموش كنيد و فرمان او را دگرگون سازيد ، آنان سخنان درشت به من گفتند و من هم پاسخ درشت دادم ، سپس به مكه رسيدم ، آنجا از مردم شنيدم كه مىگفتند ضحاك بن قيس به حيره حمله كرده و چيزهايى را به غنيمت گرفته و بازگشته است . آوخ بر اين روزگار و بر اين زندگى كه ضحاك بتواند بر تو گستاخى كند ، همان ضحاكى كه چون قارچ رسته بر زمين سست و هموار است . « 2 » ( 2 ) چنين گمان مىبرم كه يارانت از يارى تو بازايستاده‌اند . اى برادر تصميم خود را براى من بنويس . اگر آهنگ كشته شدن دارى برادران و برادرزاده‌هايت را پيش تو بياورم و تا هنگامى كه زنده‌اى همراه تو زنده باشيم و نيز همراه تو بميريم كه به خدا سوگند دوست نمىدارم پس از تو به اندازهء شير دوشيدنى زنده بمانم ، و به خداى بزرگ و گرانقدر سوگند مىخورم كه آن زندگى كه پس از تو زنده بمانم براى من سخت ناگوار و ناخوشايند خواهد بود » . ( 3 ) على ( ع ) در پاسخ او چنين نوشت : « 3 »
هامش
( 1 ) اين نامه و پاسخ آن در كتابهاى كهن قرن دوم و سوم از جمله در الغارات ، ج 1 ، ص 428 و الامامة و السياسة ، ج 1 ، ص 44 و هم در الاغانى ، ج 15 ، ص 44 آمده است . براى اطلاع بيشتر از منابع آن به اسناد و مدارك نهج البلاغه ، ص 222 و مصادر نهج البلاغه ، ج 3 ، ص 329 و نهج السعادة ، ج 5 ، ص 306 مراجعه فرماييد . ( 2 ) ضرب المثل براى پستى و زبونى است . به لسان العرب ، ج 8 ، ص 255 مراجعه فرماييد . ( 3 ) اين نامه با تفاوتهايى به شماره 36 در بخش نامه‌هاى نهج البلاغه آمده است .
المعيار و الموازنة ( فارسي ) — صفحة 156 | محمود مهدوى دامغانى / أبو جعفر الإسكافي