و پذيرفتن خواسته آن قوم را در مورد حكميت فهميديم ، ولى چه معنى داشته است كه رأى مردان را در دين خدا حكم قرار داده است و حال آنكه حكميت در احكام دينى ساقط است و بر فرض كه داورى به حق داورى نكند ، داورى او پذيرفته نيست و اگر بر حق داورى كند ولى داور ديگر با او مخالفت كند ، مسأله به خدعه و فريب برمىگردد و به هر حال داستان يكى خواهد بود ، در پاسخ آنان مىگوييم : امير المؤمنين به احكام دين خدا داناتر از اين بوده است كه رأى داوران را حكم قرار دهد ، زيرا داوران ممكن است دگرگون شوند يا به تقيه گرفتار آيند يا از حق دور شوند ، و او هرگز مردان را حكم و داور قرار نداده است ، بلكه قرآن را داور قرار داده است كه احكام قرآن دگرگون نمىشود و گواهى ناحق نمىدهد و به هر حال حكم آن واحد است .
( 1 ) و اگر بگويند : چرا ابو موسى را داور قرار داد و حال آنكه انديشهء او را مىدانست و او از يارى دادن على نيز خوددارى كرده بود . به علاوه در نظر على ( ع ) عادل هم نبوده است و چون مردم را از همراهى با على بازداشته است ولايت خود را از دست داده است ، مىگوييم :
على ( ع ) نه تنها ابو موسى را گسيل نفرمود كه هرگز به داورى او خشنود نبود ، اشعث بن قيس و مردم يمن چنين كردند . على ( ع ) فرمود : بايد همراه او و در قبال عمرو عاص ، عبد الله بن عباس را بفرستم . اشعث گفت : امير ما و امير ايشان هر دو از قبيله مضر هستند . مىگويى داور ما و داور ايشان هم مضرى باشد ! در اين صورت براى ما يمانىها در اين كار هيچ بهرهاى نيست . و يمانىها پيشنهاد - اعزام ابن عباس - را نپذيرفتند و گفتند : مردى يمانى را گسيلدار و گرنه هيچ فردى يمانى با تو نخواهد ماند . امير المؤمنين به آنان فرمود : شاميان سنگى گران به سوى شما انداختهاند ، مرا آزاد بگذاريد تا آنان را با فردى از قريش فروكوبم .
نپذيرفتند ، و چون امير المؤمنين متوجه شد كه تعصب و ستيز مىكنند ، « 1 » چارهاى جز مداراى با ايشان نديد ، البته تا آن اندازه كه روا باشد و زيانى به دين نرساند . ( 2 ) و اگر بگويند چه ننگ و عار و چه زيانى بيشتر از راضى شدن به داورى ابو موسى اشعرى فريب خورده و غافل است ؟
مىگوييم : ما هرگز نمىگوييم كه امير المؤمنين به داورى أبو موسى راضى شده است ، و آنچه ما گفتيم اين است كه او بدون كوتاهى در كار دين با آن قوم مدارا فرمود ، و چنان بود كه چون گفتند ما جز با گسيل داشتن فردى يمانى راضى نخواهيم شد ، فرمود : اشتر را كه يمانى است مىفرستم ، و هيچ كس از على ( ع ) نشنيده است كه سخن دربارهء رضايت خود به داورى
هامش
( 1 ) تفصيل بيشتر اين موضوع را در وقعة صفين ، ص 482 ، 499 و 513 ملاحظه فرماييد .