يكديگر ستيز مىكردند . يكى از آن دو مىگفت : من او را كشتهام . ديگرى مىگفت : من او را كشتهام . عبد الله پسر عمرو عاص گفت : به هر حال شما در اين ستيز مىكنيد كه كداميك به دوزخ خواهد رفت ، كه من خود از پيامبر ( ص ) شنيدم كه مىفرمود : قاتل عمار در آتش است . « 1 »
( 1 ) و گفتهاند غلامى از شاميان در جنگ صفين نبردى سخت كرد . يكى از ياران على به او گفت : اى جوان ! آيا هرگز كار اين آيين و كار اين امت براى تو اهميت داشته است ؟ گفت : به خدا سوگند ياوه نمىگويم . نه ، براى من مهم نبوده است . گفت : پس براى چه جنگ مىكنى ؟
گفت : ياران من مىگويند كه سالار شما نماز نمىگزارد ! آن مرد به او گفت : چگونه اين سخن را مىگويند و حال آنكه او نخستين كسى است كه دعوت پيامبر ( ص ) را براى هدايت پذيرا شده است و نخستين كسى است كه با او نماز گزارده است . وانگهى ، ياران او همگى قاريان قرآن و فقيهاناند . آن جوان در حالى كه صفها را مىشكافت برگشت . يارانش گفتند : آن عراقى تو را فريب داد ؟ گفت : نه ، به خدا سوگند كه براى من خيرخواهى كرد .
و اگر بينديشيد مىبينيد كارهاى مخالفان او مبتنى بر دروغ و فريب و خطا كارى و دنياخواهى است . « 2 »
( 2 )
فريبكارى عمرو عاص و معاويه در بامداد شبى كه به ليلة الهرير معروف است به برافراشتن قرآنها بر نيزهها و فرياد برآوردن شاميان به فرمان آن دو ميان عراقيان كه ميان ما و شما كتاب خدا حكم باشد ،
و فريب خوردن عراقيان از اين موضوع و خطبه خواندن امير المؤمنين براى آنان و برحذر داشتن از توجه به اين فريبكارى و آنچه ميان آن حضرت و قاريان سفله و فرماندهان بيمار دل عراقى گذشته است ( 3 ) چون چنگال جنگ گلوى شاميان را فشرد و ياران على ( ع ) به پيروزى نزديك شدند ، عمرو عاص به معاويه گفت : اينجا مىتوان حيلهاى به كار برد كه سبب بروز اختلاف ميان ايشان خواهد شد ، و آن اين است كه على و يارانش همگى پارسا و دينباوراند چون فردا
هامش
( 1 ) اين داستان در تاريخ طبرى ، ج 6 ، ص 23 و وقعة صفين ، ص 354 آمده است .
( 2 ) اين داستان را هم طبرى در همان صفحه و جلد با فزونيهايى و نصر بن مزاحم هم در همان صفحه آوردهاند .