( 1 ) على ( ع ) سپس فرمود : سوگند به كسى كه محمد ( ص ) را به حق برانگيخته است كه من در گذشته با معاويه و پدرش دربارهء تنزيل قرآن جنگ كردم و امروز با او و پيروانش دربارهء تأويل قرآن جنگ مىكنم ، و بينش با آگهى و دانستن اينكه ما بر راه راست و هدايت هستيم در هر دو مورد يكى است و سپاس خداى را . آنگاه على بر دشمنان خدا تاخت و بازگشت تا آنكه پانصد تن را كشت و هرگاه مردى را مىكشت چنان تكبيرى مىگفت كه همهء اهل لشكرش آن را مىشنيدند . گفتهاند اين نبرد از آغاز بامداد تا هنگامى كه سرخى پايان روز از ديده نهان شد ادامه داشت و نماز او و يارانش در آن روز فقط تكبير گفتن بود كه براى هر ركعت يك تكبير مىگفتند .
( 2 ) و على هرگاه مردى را مىكشت ، عرضه مىداشت : پروردگارا ! او همراه دشمن تو و با گستاخى بر تو جنگ مىكرد تا پرتو تو را خاموش كند و آنچه را پيامبرت آورده است دگرگون سازد . پروردگارا چهرهاش را به دوزخ برسان .
( 3 ) گويند در اين هنگام مردى از شاميان به نام زبرقان بن حكم كه سرور مردم شام بود به ميدان آمد و هماورد خواست . حسن بن على بن نبرد او شتافت . زبرقان از او پرسيد تو كيستى ؟ گفت : من حسن بن علىام . زبرقان گفت : پسركم برگرد . به خدا سوگند كه روزى به پيامبر ( ص ) نگريستم كه سوار بر ناقهء خود از ناحيهء قبا برمىگشت و تو در آن روز جلو آن حضرت بودى . من كسى نيستم كه رسول خدا را ديدار كنم و خون تو بر گردنم باشد . و زبرقان برگشت .
( 4 ) و چون اين خبر به امير المؤمنين رسيد - كه حسن ( ع ) به رويارويى زبرقان رفته است - به ياران خود فرمود : اين جوان را از سوى من نگهداريد كه مبادا فقدان او مرا در هم شكند .
گروهى از سواران على عليه السلام شتابان خود را به امام حسن رساندند و او را برگرداندند . « 1 »
( 5 ) گويند ، زبرقان برگشت و مىگفت : من از خداوند در مورد پسر فاطمه بيم دارم كه ذو الكلاع براى من از قول جهم نقل كرد كه مىگفته است خودم از پيامبر ( ص ) شنيدم كه مىفرمود : حسن و حسين دو سرور جوانان بهشتاند . « 2 »
هامش
( 1 ) سيد رضى ( ره ) اين گفتار امير المؤمنين عليه السلام را با فزونيهاى پسنديدهاى به شماره 207 بخش خطبههاى نهج البلاغه آورده است . در تاريخ طبرى ، ج 6 ، ص 34 و تذكرة الخواص ، ص 334 و بحار الانوار ، ج 32 ، ص 562 كه به همت و تصحيح مصحح محترم همين متن چاپ شده است ، نيز آمده است .
( 2 ) ابن عساكر ضمن حديث شماره 141 در بخش ترجمه امام حسن عليه السلام در كتاب تاريخ دمشق ، ص 82 همين حديث را با اسناد خود از ابو وائل ، از ذو الكلاع ، از جهم ، و ابن حجر در الاصابة ، ج 1 ، ص 255 ضمن شرح حال جهم اين حديث را از چند مصدر آوردهاند .