تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 430

مساهمون:

ص٤٣٠
( 1 ) بدهد . شامگاه كه ابو طلحه برگشت ام سليم خود را آراسته و خوش بو كرد و با شوهر خويش بگو و بخند كرد و براى او خوراك آورد ، ابو طلحه پرسيد ابو عمير در چه حال است ؟ گفت آسوده‌تر است . ابو طلحه شام خورد و سپس از همسر خود كام گرفت . پس از آن ام سليم گفت اى ابو طلحه اگر خانواده‌يى به خانواده ديگرى چيزى را عاريه دهند و سپس از آنان آن را بخواهند بايد آن را پس دهند يا پيش خود نگه دارند ؟ گفت بايد بر آنان پس دهند ، گفت در اين صورت ابو عمير را در راه خدا حساب كن . ابو طلحه به حضور پيامبر ( ص ) رفت و سخن ام سليم را به عرض رساند . رسول خدا فرمود خداوند دوش را بر شما فرخنده و پر بركت بدارد . گويد ام سليم همان شب به عبيد الله پسر خود از ابو طلحه باردار شد و چون كودك را بزاد به روز هفتم مادرم به من گفت اين كودك را همراه با اين سبد كه اندكى خرما در آن است به حضور رسول خدا ببر تا كام او را بردارد و او را نام‌گذارى فرمايد . انس مىگويد كودك را به حضور آن حضرت بردم پاى خود را دراز كردند و كودك را بر آن خواباندند و خرمايى برداشتند و آن را جويدند و نرم كردند و سپس اندكى از آن را در دهان كودك نهادند كه شروع به مكيدن آن كرد و پيامبر فرمودند آرى كه انصار چيزى جز خرما را نمىپسندند . خالد بن مخلد از محمد بن موسى از عبد الله بن ابى طلحه از عمويش انس بن مالك ما را خبر داد كه مىگفته است * مادرم ام سليم دختر ملحان فرزندى آورد ، او را همراه من به حضور رسول خدا فرستاد من به حضور آن حضرت رفتم و گفتم اين برادرم را مادرم به حضور شما فرستاده است ، گويد رسول خدا ( ص ) او را گرفت و خرمايى را جويد و با جويده آن كام كودك را برداشت و كودك شروع به مكيدن كرد و پيامبر فرمود « نشانى از دوست داشتن انصار خرما را » . محمد بن عبد الله انصارى و عبد الله بن بكر سهمى هر دو از حميد از انس ما را خبر دادند كه مىگفته است * پسرى از ام سليم كه از ابو طلحه داشت سخت بيمار شد ، ابو طلحه به مسجد رفت و كودك درگذشت . ام سليم كارهاى كودك را - غسل و كفن و حنوط - انجام داد و گفت ابو طلحه را از مرگ پسرش آگاه مسازيد . هنگامى كه ابو طلحه از مسجد برگشت ام سليم همانگونه كه هميشه انجام مىداد شام او را فراهم ساخت كه ابو طلحه و همراهانش شام خوردند ام سليم سپس به وظايفى كه بر عهدهء زن است پرداخت و شوهرش از او كام گرفت و در پايان شب به شوهر خود گفت ، اى ابو طلحه مىبينى كه خاندان فلانى