تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
( 1 ) پايش آن را كشيد و استوار فرمود . و او را همراه خود برد و با او همانگونه رفتار كرد كه با يكى ديگر از همسران خود رفتار مىفرمود . پيامبر ( ص ) چون به منزلى به نام تبار كه در شش ميلى خيبر بود رسيد از راه كرانه گرفت و خواست با صفيه زفاف كند ولى صفيه نپذيرفت و از آن كار خوددارى كرد كه پيامبر از اين موضوع اندكى دلگير شد ، و چون به منطقهء صهباء كه فاصله‌اش با خيبر يك منزل است رسيد ، به ام سليم فرمود « اين دوست خود را بيارائيد و بر موهايش شانه زنيد » و پيامبر مىخواست در آن منزل با صفيه زفاف فرمايد . ام سليم مىگويد هيچ پرده و خيمه‌يى نداشتيم ، من دو عبا را گرفتم و با بستن به دو درخت پرده‌گونه‌يى فراهم آمد و پشت آن زلفهايش را شانه زدم و او را عطر آگين ساختم . ام سنان اسلمى هم مىگويد من از كسانى بودم كه در مراسم عروسى و زفاف پيامبر ( ص ) با صفيه حضور داشتم زلفهايش را شانه زديم و او را عطر آگين ساختيم ، او بانويى بود كه بهترين زيور زنان را داشت و من بويى دلاويزتر از بوى عطر او در آن شب نبوييده‌ام ، ما موهاى صفيه را پيرايش كرديم و همه زير درختى بوديم كه گفته شد پيامبر پيش همسر خويش مىآيد ، و پيامبر به سوى صفيه آمد ، و همانگونه كه او را گفته بوديم بر پاى خاست و به استقبال پيامبر رفت و سپس ما بيرون آمديم و رسول خدا شب را كنار صفيه گذراند ، سپيده‌دم پيش صفيه برگشتيم كه مىخواست غسل كند ، او را به جايى دور تر از لشكرگاه برديم و پرده گرفتيم كه از ديده‌ها پوشيده باشد او غسل كرد ، من - ام سنان اسلمى - از او پرسيدم كه رسول خدا را چگونه ديده است و با او چگونه رفتار فرموده است ، گفت پيامبر ( ص ) از رفتار او مسرور شده و تمام شب را با او گفتگو فرموده و نخوابيده است ، صفيه گفت پيامبر از او پرسيده‌اند چه چيز موجب شد كه تقاضاى مرا در منزل اول نپذيرى ؟ و من گفتم از نزديك بودن يهوديان بر شما ترسيدم ، و اين موضوع مايهء فزونى محبت رسول خدا نسبت به او شده است . چون صبح شد رسول خدا همان جا به مردم وليمه داد كه چيزى جز خرماى آميخته با كشك و روغن نبود و به جاى ظرف و سفره هم از سفره‌هاى چرمى استفاده شد و مردم چاشت خوردند و سپس رسول خدا از آن جا حركت كرد و در منزل بعد كه قصيبة نام داشت و در شانزده ميلى خيبر بود فرود آمد . عمرو بن عاصم كلابى ، از سليمان بن مغيرة ، از حميد بن هلال ما را خبر داد كه مىگفته است * صفيه دختر حيىّ مىگفته است خواب ديدم كه من و اين مردى كه مىپندارد