( 1 ) شن و ريگ حمل مىكند » . [ 1 ]
گويد عبيد الله بن محمد تيمى ما را خبر داد و گفت ، از پدرم و نيز از ديگرى شنيدم كه مىگفتند * هنگامى كه عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد مقررى نزديكان خود را كه به آنان پرداخت مىشد نپرداخت و املاكى را كه در دست آنان بود از ايشان باز گرفت . آنان شكايت او را پيش عمهاش ام عمر بردند . ام عمر پيش عمر بن عبد العزيز رفت . گفت :
خويشاوندانت از تو گله دارند و چنين مىگويند و مىپندارند كه تو اموالى را كه از ديگران است از ايشان گرفته و باز داشتهاى . عمر بن عبد العزيز گفت : من ايشان را از حق و چيزى كه از خودشان بوده است باز نداشتهام همچنين چيزى و حقى را كه از ايشان بوده باشد نگرفتم .
عمهاش گفت : من ايشان را چنان ديدم كه گفتگوهايى دارند و بيم آن دارم در روز دشوارى بر تو هجوم آورند . عمر گفت : اگر از روزى جز روز قيامت بيم داشته باشم خدا مرا از شر آن محفوظ ندارد . آن گاه دينارى و آتشدانى و مقدارى گوشت تهيگاه خواست . و آن دينار را در آتشدان افكند و شروع به دميدن بر آتش كرد و چون آن دينار سرخ شد آن را با دستگيرهاى برداشت و بر گوشت افكند كه بر هم آمد و سوخت و بوى سوختگى كرد . عمر گفت : عمه جان ! آيا چنين چيزى را براى برادرزادهات مىخواهى ؟ گويد : عمهاش برخاست و پيش خويشاوندان عمر بن عبد العزيز رفت و گفت : شتابان بر عمر خرده مىگيريد و چون موارد شبههناك را بيرون مىكشند بىتابى مىكنيد ، براى او شكيبا باشيد .
عبيد الله بن محمد ما را خبر داد و گفت پدرم برايم نقل كرد كه * عمر بن عبد العزيز پيش از رسيدن به خلافت به هنگام راه رفتن دستهاى خود را با غرور حركت مىداد ، پس از خليفه شدن او را گفتند همه چيز حتى راه رفتنت را دگرگون كردهاى . گفت : به خدا سوگند آن راه رفتن را چيزى جز ديوانگى نمىبينم .
على بن محمد از عمر بن مجاشع ما را خبر داد كه مىگفته است * روزى عمر بن عبد العزيز هنگام رفتن به مسجد دست خود را يك بار حركت داد و همان دم آن را از
هامش
[ 1 ] .إذا ما مات ميت من تميم * و سرّك أن يعيش فجىء بزاد
بخبز او بلحم أو بتمر * او الشىء الملفف بالبجاد
ليأكل راس لقمان بن عاد * تراه ينقل البطحاء شهراسراينده اين ابيات را پيدا نكردم و ظاهرا شعر جاهلى است و معاوية بن ابى سفيان از احنف بن قيس درباره معنى مصراع دوم بيت دوم پرسيده است . به عقد الفريد ، ج 2 چاپ مصر ، 1967 ، ص 462 مراجعه فرمايد .