تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
( 1 ) كرد كه * عبد الحميد بن عبد الرحمان ( والى كوفه ) براى عمر بن عبد العزيز نوشت : مردى را پيش من آوردند و گزارش دادند كه به تو دشنام مىدهد . حماد كه راوى اين روايت است گفت : شايد همچنين بود كه به تو ناسزا مىگويد . تصميم گرفتم گردنش را بزنم ولى او را به زندان انداختم و اين نامه را براى تو نوشتم تا از راى تو در اين باره آگاه شوم . عمر بن عبد العزيز در پاسخ او نوشت : بدان كه اگر او را مىكشتى تو را در قبال خون او قصاص مىكردم . هيچ كس به جرم دشنام دادن به كسى جز به پيامبر ( ص ) كشته نمىشود ، اينك اگر مىخواهى تو هم او را دشنام بده يا او را آزاد كن . عفان بن مسلم ما را خبر داد و گفت عبّاد بن عباد ، از قول مزاحم بن زفر براى من نقل كرد كه مىگفته است * همراه نمايندگان كوفه پيش عمر بن عبد العزيز رفتم . او در باره امور شهر ما و امير ما و قاضى ما پرسيد . آن گاه گفت : پنج خصلت است كه اگر يكى از آنها را قاضى رعايت نكند مايه ننگ و عار اوست . قاضى بايد فهيم و سخت بردبار و سخت پارسا و استوار و چنان عالم باشد كه از هر چه نمىدانند از او بپرسند - يا چنان باشد كه در عين عالم بودن از هر چه نمىداند بپرسد . محمد بن عبد الله اسدى از سفيان ، از يحيى بن سعيد ، از عمر بن عبد العزيز ما را خبر داد كه مىگفته است * سزاوار نيست كسى قاضى باشد مگر آنكه پنج خصلت در او باشد . پارسا و بردبار و عالم به آنچه كه پيش از او بوده است باشد ، با خردمندان رايزنى كند ، از سرزنش مردم نسبت به خود بيم نداشته باشد و به آن اعتنا نكند . عفان بن مسلم ما را خبر داد و گفت ابو المقدام هشام ، از گفتهء يحيى بن فلان براى ما نقل كرد كه مىگفته است * محمد بن كعب قرظى [ 1 ] پيش عمر بن عبد العزيز رفت . عمر پيش از آن بسيار تنومند و خوش اندام بود . گويد : محمد بن كعب قرظى سخت بر عمر خيره شده بود و نگاهش را از چهره او بر نمىداشت . عمر بن عبد العزيز به او گفت : اى پسر كعب مرا چه شده است كه مىبينمت به گونه‌اى مرا مىنگرى كه پيش از اين بدان گونه به من نمىگريستى ؟ گفت : اى امير المؤمنين من تو را پيش از اين تنومند و خوش اندام ديده‌ام و اينك مىبينم كه رنگ چهره‌ات زرد و پيكرت لاغر شده است و موهايت ريخته است .
هامش
[ 1 ] . ابو حمزه محمد بن كعب قرظى از همپيمانان قبيلهء اوس و از پارسايان است . او در گذشته به سال 108 هجرى يا 117 يا 118 هجرى است . به طبقات ، ج 5 ، چاپ محمد عبد القادر عطاء ، ص 340 ، و حلية الاولياء ، ج 3 ، ص 212 ، ذيل شماره 238 مراجعه فرماييد .