تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 59

مساهمون:

ص٥٩
( 1 ) سعيد بن عامر از گفته جويرية بن اسماء ما را خبر داد كه مىگفته است * عمر بن عبد العزيز بن مزاحم - كه كارپردازش بوده - گفته است براى قرآن من رحلى فراهم آور . گويد : مزاحم براى او رحلى آورد كه او را خوش آمد و پرسيد اين رحل را از كجا خريده و دست آورده‌اى ؟ گفت : اى امير المؤمنين ! به يكى از انبارها رفتم چوب اين رحل را پيدا كردم و از آن اين رحل را ساختم . عمر گفت : هم اكنون به بازار برو و اين را قيمت كن . او به بازار رفت و آن را نيم دينار قيمت كردند . بازگشت و عمر را آگاه كرد . عمر به مزاحم گفت : اگر يك دينار در بيت المال بگذاريم خيال مىكنى آسوده شده‌ايم ؟ مزاحم گفت : آن را نيم دينار قيمت كردند . عمر گفت : بسيار خوب دو دينار در بيت المال بگذار . سعيد بن عامر از گفته جويرية بن اسماء ما را خبر داد كه مىگفته است * عمر بن عبد العزيز يكى از نويسندگان خود را به سبب آنكه در « بسم الله الرحمان الرحيم » سين را ننوشته بود از كار بر كنار كرد . وهب بن جرير بن حازم از گفتهء پدرش ما را خبر داد كه مىگفته است ، از مغيرة بن حكيم شنيدم كه مىگفت * فاطمه دختر عبد الملك كه همسر عمر بن عبد العزيز بود به من گفت : اى مغيره ! من به خوبى مىبينم و مىدانم كه ميان مردم كسانى هستند كه بيشتر از عمر بن عبد العزيز نماز مىگزارند و روزه مىگيرند ، ولى اگر بخواهيم مردى را بيمناك‌تر از عمر بن عبد العزيز از پروردگارش ببينم نخواهم ديد . عمر پس از آنكه نماز عشاء را مىگزارد در مسجد خود به سجده مىافتاد دعا مىخواند و مىگريست تا آنجا كه چشمش بر هم مىافتاد . دوباره بيدار مىشد و به خود مىآمد و دعا مىكرد و مىگريست تا چشمش بر هم مىافتاد و تا سپيده دم همين گونه بود . محمد بن معن غفارى از ابن علاثه ما را خبر داد كه مىگفته است * عمر بن عبد العزيز را اصحاب مخصوصى بوده كه هر روز صبح پيش او مىرفته و با انديشهء خود ياريش مىداده‌اند و عمر بن عبد العزيز هم از ايشان شنوايى داشته است . گويد : يك روز پس از حضور ايشان عمر بن عبد العزيز استراحت بامدادى خود را طول داد . برخى از آنان به برخى ديگر گفتند آيا بيم آن داريد كه ناراحت و خشمگين شده باشد ؟ مزاحم ( پرده‌دار ) اين سخن را شنيد به اندرون رفت و به كسى دستور داد عمر را بيدار كند . مزاحم آنچه از يارانش شنيده بود باز گفت . عمر به مزاحم دستور داد ايشان را بار دهد و چون پيش او آمدند ، گفت : ديشب نخود و عدس خورده و گرفتار نفخ شده بودم . گويد ، يكى از آن گروه گفت : اى
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 59 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد