( 1 ) خانواده خود را كه پيش از او بودهاند لعن و نفرين نمىكند . گويد : عمر بن عبد العزيز از جنگ با آنان خوددارى كرد ، تا آنكه خوارج شروع به راهزنى و گرفتن اموال مردم كردند .
عبد الحميد اين موضوع را براى عمر بن عبد العزيز نوشت . عمر او را چنين پاسخ داد : اينك كه اموال را گرفته و راهها را نا امن ساخته و به بيم انداختهاند با آنان جنگ كن كه پليدند .
محمد بن عمر ما را خبر داد و گفت عبد الحميد بن جعفر ، از عون بن عبد الله مرا خبر داد كه مىگفته است * عمر بن عبد العزيز نوشت خوارج را به گفتگو و راه حق فرا خوانند .
محمد بن عمر ما را خبر داد و گفت خازم بن حسين برايم نقل كرد و گفت * نامهء عمر بن عبد العزيز به كارگزار خود را دربارهء خوارج ديدم كه نوشته بود اگر خداوند تو را بر ايشان پيروزى داد و غنايمى از آنان بهرهء تو فرمود كالاهاى آنان را كه به چنگ آوردهاى به اهل و افراد خانوادهشان برگردان .
محمد بن عمر ما را خبر داد و گفت عبد الملك بن محمد ، از ابى بكر بن حزم ، از منذر بن عبيد براى ما نقل كرد كه مىگفته است * حضور داشتم كه عمر بن عبد العزيز دربارهء خوارج به عبد الحميد بن عبد الرحمان بن زيد چنين نوشت : هر اسيرى از خوارج را كه مىگيرى او را تا هنگامى كه وادار به كار پسنديده گردد در زندان نگهدار . گويد : عمر بن عبد العزيز درگذشت و گروهى از خوارج همچنان در زندان او بودند .
محمد بن عمر ما را خبر داد و گفت كثير بن زيد براى ما نقل كرد و گفت * به روزگار خلافت عمر بن عبد العزيز به خناصره رفتم و ديدم از بيت المال به مؤذنان جيره مىپردازد .
محمد بن عمر ما را خبر داد و گفت ابن ابى سبرة ، از منذر بن عبيد براى من نقل كرد كه مىگفته است * از عمر بن عبد العزيز شنيدم كه به مؤذن خود مىگفت اقامه را شمرده و تند بگو و در آن ترجيع نكن .
محمد بن عمر ما را خبر داد و گفت محمد بن عبد الله بن مسلم ، از سليمان بن موسى ما را خبر داد كه مىگفته است * هنگامى كه عمر بن عبد العزيز خليفه و در خناصره بود خود ديدم مؤذن او بر در خانه مىايستاد و چنين سلام مىداد « اى امير المؤمنين سلام و رحمت خدا بر تو باد » هنوز سلامش پايان نپذيرفته بود ، عمر بن عبد العزيز براى نماز بيرون مىآمد .
محمد بن عمر ما را خبر داد و گفت يحيى بن خالد بن دينار ، از ابو عبيد بردهء آزاد كرده و وابستهء سليمان ما را خبر داد كه مىگفته است * مؤذن را مىديدم كه بر در خانهء عمر بن عبد العزيز در خناصرة مىايستاد و مىگفت « اى امير المؤمنين سلام و رحمت و بركتهاى
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 50
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٥٠