( 1 ) خدا بر تو باد ، بشتاب بر نماز ، بشتاب بر نماز ، نماز است خدايت رحمت كناد » و هرگز نديدم كه منتظر بار دوم شود . گاهى همراه عمر بن عبد العزيز در مسجد نشسته بوديم و چون مؤذن جمله « قد قامت الصلاة » مىگفت ، عمر بن عبد العزيز مىگفت : برخيزيد . گويد : هيچ گاه عمر بن عبد العزيز را به هنگام خلافتش نديدم كه اگر با جمعى دايرهوار پشت به قبله يا رو به قبله نشستهاند چون صداى اذان بلند شود از جاى خود برخيزند تا هنگامى اقامه گفته و نماز بر پا مىشد كه براى اقامه بر مىخاستند . اين موضوع را در نماز مغرب ديدم .
محمد بن عمر ما را خبر داد و گفت كسى كه از مسلم بن زياد بردهء آزاد كردهء ام حبيبه همسر پيامبر ( ص ) شنيده بود براى ما نقل كرد كه مىگفته است * عمر بن عبد العزيز از بيم آنكه پيش از بيرون آمدنش اذان تمام شود سيزده مؤذن داشته كه پشت سر هم اذان مىگفتهاند ، مسلم در پى سخن خود مىگفته است جز يك بار هرگز نديدم كه همهشان اذان بگويند ، گاه در همان اذان نخست و گاه در اذان دوم و گاه در اذان سوم بيرون مىآمد .
محمد بن عمر واقدى ما را خبر داد و گفت اسماعيل بن عياش ، از عمرو بن مهاجر به ما خبر داد كه مىگفته است شنيدم كه عمر بن عبد العزيز مىگفت * اذان دو بار و اقامه يك بار . عمرو بن مهاجر در پى سخن خود مىگويد : سالم بن عبد الله بن عمر و ابو قلابه را ديدم كه همراه عمر بن عبد العزيز بودند و اذان او دو بار و اقامهاش يك بار بود و آن دو اعتراض نكردند - نادرست نشمردند - شايد هم منظور اين باشد كه اذكار در اذان دو بار و در اقامه يك بار گفته مىشود .
محمد بن عمر ما را خبر داد و گفت اسامة بن زيد ، از قول عمر بن عبد العزيز ما را خبر داد كه * در خانهاش هم در حالى كه لنگ مىبسته غسل مىكرده است .
محمد بن عمر ما را خبر داد و گفت سعيد بن عبد العزيز ، از يزيد بن ابى مالك براى من نقل كرد كه مىگفته است * خود ديدم كه عمر بن عبد العزيز از ابريق مسى و در لگن مسى وضو مىساخت .
محمد بن عمر ما را خبر داد و گفت ابن ابى سبرة ، از منذر بن عبيد براى من نقل كرد كه مىگفته است * عمر بن عبد العزيز را ديدم كه پس از وضو گرفتن چهره خود را دستمال مىكشيد - با دستمال خشك مىكرد .
محمد بن عمر ما را خبر داد و گفت ابن ابى سبرة ، از عمر بن عطاء ، از خود عمر بن عبد العزيز براى من نقل كرد كه * پس از دست زدن - يا تماس دست خود - با آلت تناسلى
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 51
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٥١