( 1 ) از عمر بن خطاب ما را خبر داد كه * به اويس گفته است : براى من آمرزش خواهى كن .
اويس گفته است : چگونه من براى تو كه همنشين رسول خدا بودهاى آمرزش خواهى كنم ؟
عمر گفته است : شنيدم پيامبر مىفرمود « برگزيدهتر تابعان مردى به نام اويس است » . در اين حديث هم مانند همان حديث سليمان موضوع به تفصيل آمده است .
يحيى بن خليف بن عقبه از ابن عون ، از محمد ما را خبر داد كه مىگفته است * به عمر فرمان داده شده بود كه اگر با مردى از تابعان ديدار كرد از او بخواهد كه براى او آمرزش خواهى كند . محمد در پى اين سخن مىگفته است مرا خبر دادند كه عمر بن خطاب در موسم حج نام اويس را مىبرده و او را صدا مىكرده است .
گويد على بن عبد الله ، از معاذ بن هشام دستوايى ما را خبر داد كه مىگفته است پدرم از قتاده ، از زرارة بن اوفى ، از اسير بن جابر براى من نقل كرد كه مىگفته است * هر گاه نمايندگان و نيروهاى امدادى يمن پيش عمر مىآمدند از ايشان مىپرسيد آيا اويس بن عامر ميان شماست ؟ تا آنكه به اويس دست يافت و از او پرسيد آيا تو اويس بن عامرى ؟ گفت :
آرى . گفت : از شاخهء قرن قبيلهء مرادى ؟ گفت : آرى . پرسيد آيا گرفتار بيمارى پيسى بودهاى و از آن بهبود يافتهاى جز به اندازه درمى ؟ گفت : آرى . گفت : و تو را فقط مادرى است ؟
اويس گفت : آرى . عمر گفت : از رسول خدا ( ص ) شنيدم كه مىفرمود :
« اويس بن عامر از شاخهء قرن قبيلهء مراد پيش شما خواهد آمد ، گرفتار پيسى بوده و از آن جز به اندازه درمى شفا يافته است ، مادرى دارد و اويس نسبت به او سخت مهربان است ، اگر پروردگار را به چيزى سوگند دهد خداوند آن را بر مىآورد . اى عمر اگر توانستى كه براى تو آمرزش خواهى كند اين كار را انجام بده » . اينك اى اويس براى من آمرزش بخواه .
اويس براى او آمرزش خواهى كرد .
عمر به او گفت : آهنگ كجا دارى ؟ گفت : كوفه . عمر گفت : آيا براى حاكم كوفه نامهيى بنويسم كه نسبت به تو خيرانديشى كند ؟ اويس گفت : نه ، دوستتر دارم ميان مردم معمولى و خاكى باشم .
گويد : سال بعد يكى از اشراف كوفه حج گزارد و با عمر برخورد . عمر از او پرسيد اويس را در چه حالى رها كردى ؟ گفت : او را در حالى كه داراى حجرهيى ويران و متاعى اندك بود رها كردم . عمر به آن مرد گفت : از رسول خدا ( ص ) شنيدم كه مىفرمود « اى عمر ! اويس بن عامر كه از شاخهء قرن قبيلهء مراد و از مددكاران يمن است پيش تو خواهد آمد . او را
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 613
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٦١٣