( 1 ) سعد بن عصوان بن قرن بن ردمان بن ناجية بن مراد ، و مراد همان يحابر بن مالك بن ادد از قبيلهء مذحج است .
گويد هاشم بن قاسم ، از سليمان بن مغيره ، از سعيد جريرى ، از ابو نضرة ، از اسير بن جابر ما را خبر داد كه مىگفته است * در كوفه محدثى بود كه براى ما حديث مىكرد و چون او از آن كار آسوده مىشد و سخن را به فرجام مىرساند مردم پراكنده مىشدند و تنى چند باز مىماندند كه ميان ايشان مردى بود كه چنان سخن مىگفت كه از هيچ كس همانند سخن او نشنيدم . من او را دوست مىداشتم و او را گم كردم . به ياران خود گفتم : آيا آن مرد آن چنانى را كه با ما همنشينى مىكرد مىشناسيد . مردى از آن ميان گفت : آرى من مىشناسمش او اويس قرنى است . پرسيدم خانهاش را مىدانى ؟ گفت : آرى . همراهش رفتم و كوبهء حجرهء اويس را زدم ، بيرون آمد ، گفتم : اى برادر چه چيزى تو را از آمدن پيش ما باز داشته است ؟ گفت : برهنگى . اسير مىگويد و بدين سبب اشخاص او را مسخره مىكردند و آزار مىدادند . به او گفتم : اين جامه را بگير و بپوش . گفت : چنين مكن كه چون اين را بر تن من بينند باز هم آزارم خواهند داد . چندان اصرار كردم كه آن را پوشيد و بيرون آمد . آنان گفتند : خيال مىكنيد اين جامه را از چه كسى با فريب به چنگ آورده است ؟ گويد : اويس آن جامه را از تن بيرون آورد و گفت : مىبينى ؟ اسير مىگويد : به مجلس وعظ رفتم و به آنان گفتم از اين مرد چه مىخواهيد ؟ چرا اگر برهنه باشد يا جامه بر تن كند آزارش مىدهيد ؟ و با آنان سخنان درشت گفتم .
اسير مىگويد قضا را گروهى از كوفيان پيش عمر رفتند و ميان ايشان يكى هم كسى بود كه اويس را مسخره مىكرد . عمر از ايشان پرسيده است آيا آن جا در كوفه كسى از قرنىها زندگى مىكند ؟ عمر در پى سخن خود چنين افزوده است كه رسول خدا ( ص ) فرمود : مردى به نام اويس از يمن پيش شما خواهد آمد كه در يمن كسى جز مادر ندارد و گرفتار پيسى بوده و دعا كرده است و خداوند آن را از ميان برده و فقط به اندازه درهمى باقى مانده است ، هر كدامتان او را ديديد از او بخواهيد كه براى شما آمرزش خواهى كند . عمر گفته است : آن مرد پيش ما آمد ، از او پرسيدم از كجايى ؟ گفت : يمنى هستم . پرسيدم نامت چيست ؟ گفت : اويس . پرسيدم چه كسى را در يمن باقى گذاردهاى ؟ گفت : تنها مادرم را .
گفتم : آيا گرفتار پيسى بودهاى و دعا كرده و خدا را فراخواندهاى و آن بيمارى را از تو برده است ؟ گفت : آرى . گفتم براى من آمرزش خواهى كن ، گفت : اى امير مؤمنان كسى چون من
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 611
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٦١١