تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 614

مساهمون:

ص٦١٤
( 1 ) بيمارى پيسى بوده و از آن جز به اندازه درمى بهبود يافته است ، مادرى دارد كه اويس بر او سخت مهربان و نيكوكار است ، اگر خداى را سوگند دهد همانا كه پروردگار سوگندش را برمىآورد اگر توانستى كه براى تو آمرزش خواهى كند چنان كن » . گويد چون آن مرد به كوفه آمد پيش اويس رفت و او را گفت : براى من آمرزش خواهى كن . اويس به او پاسخ داد تو اينك از سفرى پسنديده برگشته‌اى ، تو براى من آمرزش خواهى كن . اويس از او پرسيد عمر را ديدى ؟ گفت : آرى . اويس براى عمر آمرزش خواهى كرد . گويد مردم مقام اويس را درك كردند و او از آن شهر بيرون رفت . اسير مىگويد : بر او جامه‌يى پوشاندم كه چون مردم او را مىديدند مىگفتند اين جامه براى اويس از كجا فراهم آمده است ؟ گويد قبيصة بن عقبه ، از سفيان ، از ابن يسير بن عمر ، از پدرش ما را خبر داد كه مىگفته است * پيش اويس قرنى رفته و ديده است چيزى براى پوشيدن ندارد و نمىتواند برهنگى خود را بپوشاند و جامه بر او پوشانده است . گويد محمد بن عبد الله اسدى ، از سفيان ، از قيس بن يسير بن عمرو ، از گفتهء پدرش ما را خبر داد كه مىگفته است * براى رها يافتن اويس از برهنگى دو جامه بر او پوشانده است و مىگفته است چه چيزها كه از پسر عموى خود كشيد - چه رنجها كه از او چشيد . گويد احمد بن عبد الله بن يونس ، از ابو الاحوص ما را خبر داد و گفت مىگفته است يكى از ياران ما او را خبر داده كه * مردى از قبيلهء مراد پيش اويس آمد و بر او سلام داد و اويس پاسخ داد . آن مرد پرسيد اى اويس چگونه‌اى ؟ گفت : خداى را سپاس و ستايش خوبم . آن مرد پرسيد روزگار بر شما چگونه است ؟ اويس گفت : از كسى كه چون روز را به شب مىرساند نمىبيند كه شب را به صبح برساند و چون شب را به صبح مىرساند نمىبيند كه روز را به شب برساند چه مىپرسى ؟ اى برادر مرادى همانا كه مرگ براى مؤمن شادى باقى نگذارده است و شناختن مؤمن حقوق خدا را براى او سيم و زرى باقى نگذارده است . اى برادر مرادى ! بر پا داشتن فرمان خدا براى مؤمن دوستى باقى نگذارده است . به خدا سوگند ما مردم را امر به معروف و نهى از منكر مىكنيم و آنان ما را دشمن مىدارند و براى خود در دشمنى با ما از تبهكاران يارانى پيدا مىكنند و به خدا سوگند آهنگ كارهاى بزرگى نسبت به من كردند ، و به خدا سوگند كه آن كارها مانع قيام من براى حق و در راه خدا نشد . گويد فضل بن دكين ، از سيف بن هارون برجمى ، از منصور ، از مسلم بن سابور ما را