( 1 ) براى كسى چون تو آمرزش خواهى مىكند ؟ و براى من آمرزش خواهى كرد . عمر مىگويد :
به او گفتم تو برادر منى و از من جدايى مكن ، ولى او شتابان از من رو پنهان كرد و مرا خبر رسيده است كه پيش شما و به كوفه آمده است .
گويد آن مردى كه اويس را مسخره و تحقير مىكرد گفت : اى امير مؤمنان چنين كسى ميان ما نيست و ما او را نمىشناسيم . عمر گفت : او چنان مردى است كه فروتنى و شكسته نفسى مىكند . آن مرد گفت : اى امير مؤمنان مردى ميان ما به نام اويس وجود دارد كه او را مسخره مىكنيم . عمر گفت : درياب و نمىبينم كه بتوانى دريابى .
گويد آن مرد بازگشت و پيش از آن كه به خانهء خود و پيش افراد خانوادهاش برود پيش اويس رفت . اويس گفت : شيوه تو اين چنين نبود تو را چه پيش آمده است ؟ گفت :
شنيدم عمر در بارهء تو چنين و چنان مىگويد و اينك اى اويس براى من آمرزش خواهى كن .
اويس گفت : اين كار را انجام نمىدهم مگر آنكه تعهد كنى كه از اين پس مرا مسخره نكنى و آنچه را از عمر شنيدهاى براى كسى بازگو نكنى . گويد : اويس براى او آمرزش خواهى كرد .
اسير مىگويد چيزى نگذشت كه موضوع اويس در كوفه فاش شد . اسير مىگويد ، پيش او و به خانهاش رفتم و گفتم : اى برادر شگفتيها در تو مىبينم كه از آن آگاه نبوديم .
گفت : در اين كار چيزى كه ميان مردم به آن بسنده كنم وجود ندارد و هيچ بندهاى جز در برابر كارش پاداش داده نمىشود . گويد : سپس از ايشان روى نهان كرد و رفت . [ 1 ]
محمد بن سعد گويد فضيل بن دكين ، از شريك ، از يزيد بن ابى زياد ، از عبد الرحمان بن ابى ليلى ما را خبر داد كه مىگفته است * در جنگ صفين مردى از شاميان بانگ برداشت و از ياران على ( ع ) پرسيد آيا اويس قرنى ميان شماست ؟ گفتند : آرى . آن مرد گفت : از رسول خدا كه بر او و خاندانش درود باد شنيدم كه فرمود از برگزيدگان تابعان يكى اويس قرنى است و سپس تازيانه بر مركب خود زد و با تاخت و تاز به ايشان پيوست .
گويد مسلم بن ابراهيم ، از سلّام بن مسكين ما را خبر داد كه مىگفته است مردى براى من حديث كرد كه * حضرت ختمى مرتبت فرموده است : دوست من از اين امت اويس قرنى است .
گويد عفان بن مسلم ، از حماد بن سلمه ، از سعيد جريرى ، از ابو نضرة ، از اسير بن جابر
هامش
[ 1 ] . حافظ ابو نعيم اصفهانى حلية الاولياء ، ج 2 ، ص 80 پس از نقل اين داستان نوشته است اين موضوع حديث درستى است كه مسلم در صحيح خود آورده است .