تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 608

مساهمون:

ص٦٠٨
( 1 )

حملة بن عبد الرحمان

از عمر بن خطاب كه خدايش از او خشنود باد روايت كرده است .

اسق

برده آزاد كرده و وابستهء عمر بن خطاب است . گويد ابو وليد هشام طيالسى ، از شريك ، از ابو هلال طائى ، از اسق ما را خبر داد كه مىگفته است * بردهء عمر بن خطاب و بر آيين ترسايان بودم . او اسلام آوردن را به من پيشنهاد مىكرد و مىگفت : اگر مسلمان شوى مىتوانم از تو در اين امانت كه بر عهدهء من است يارى بجويم كه براى من روا نيست از تو كه بر آيين مسلمانان نيستى در باره امانت ايشان يارى بخواهم . من نپذيرفتم و او گفت : بسيار خوب در دين اكراه و اجبار نيست . و چون مرگ عمر فرا رسيد مرا كه همچنان مسيحى بودم در آغوش كشيد و گفت : هر كجا كه مىخواهى برو . ابو الوليد مىگويد : به شريك گفتم ابو هلال خودش اين سخن را از اسق شنيده است ؟ گفت : آرى چنين مىگفت .

ربيع بن زياد

ابن انس بن ديّان . و ديان همان يزيد پسر قطن بن زياد بن حارث بن مالك بن ربيعة بن كعب بن حارث بن كعب از قبيلهء مذحج است . ربيع از عمر بن خطاب روايت كرده است . عمر مىگفته است : مرا به مردى راهنمايى كنيد كه هر گاه ميان قومى به اميرى رسد چنان باشد كه گويى امير نيست و هر گاه امير نباشد چنان باشد كه گويى امير است . به او گفته‌اند كسى جز ربيع بن زياد را بدين گونه نمىشناسيم . ربيع مردى فروتن و خيرانديش بود . او به ولايت خراسان گماشته شد و تمام آن سرزمين را گشود . برادرى به نام مهاجر بن زياد داشته كه مردى پسنديده بوده است و در جنگ شوشتر همراه ابو موسى اشعرى بوده و كشته شده است و سراينده‌يى در باره‌اش چنين