( 1 ) كه اگر بيوه و بدون شوهر مىبودى در بارهء او با من ستيز نمىكردى ، اى قاضى ! اين داستان من با اوست » .
پس از آن مادر كودك خطاب به شريح چنين سرود :
« هان اى قاضى ! مادر بزرگ سخن خود را براى تو گفت ، اينك سخنى از من بشنو و با نپذيرفتن آن مرا سرگشته مكن ، من خود را از پسرم كه پارهء جگر من است چگونه شكيبا سازم . او در دامن من يتيمى درمانده و تنها بود ، من به اميد خير و آرزوى آن كه كسى باشد تا فقدان شوهر را جبران كند و محبت خود را بر من آشكار سازد و كودك را عهدهدار شود ازدواج كردم » . شريح در پاسخ آن دو چنين سرود :
« قاضى آنچه را كه هر دو گفتيد شنيد و ميان شما داورى كرد و راى استوارى صادر كرد و بر عهدهء قاضى است كه خوب بينديشد ، اينك قاضى به مادر بزرگ مىگويد كودك را با خود ببر و پسرت را از اين زن شوهر دار و بهانه آور بگير ، آرى اگر مادرش پايدارى و شكيبايى كرده بود پسر از آن او بود و حال آنكه پيش از طرح دعوا كس ديگر در جستجوى او بوده است - شوهر او را مىجسته است . » [ 1 ]
گويد احمد بن عبد الله بن يونس ، از زهير ، از عطاء بن سائب ما را خبر داد كه مىگفته است * شريح پياده از كنار ما گذشت . او را گفتم : براى من در بارهء مسألهيى فتوا بده . گفت :
من فتوا نمىدهم بلكه قضاوت مىكنم . گفتم : اين مسألهيى نيست كه در بارهاش قضاوت لازم باشد . پرسيد مسأله چيست ؟ گفتم : مردى خانه خودش را وقف بر يكى از نزديكان و خويشاوندان خود كرده است و سپس آن شخص توانگر و ثروتمند شده است . شريح گفت :
ميراث ديگران و احكام خدا را نمىتوان وقف كرد و اين موضوع را به آن مرد بگوييد .
گويد قبيصة بن عقبه ، از سفيان ، از اسماعيل اسدى ، از شعبى ، از گفتهء خود شريح ما را خبر داد كه مىگفته است * هرگز ميان قضاوت و شهادت دادن را براى خود جمع نمىكنم .
گويد محمد بن عبد الله اسدى ، از سفيان ، از مغيرة ، از ابراهيم ما را خبر داد كه مىگفته است * يكى از تازيانهداران شريح مردى را با تازيانه خود زد ، شريح او را قصاص كرد .
گويد فضل بن دكين ، از حسن بن صالح ، از ابن ابى ليلى ما را خبر داد كه مىگفته است به من يا به ما خبر رسيده است كه * على ( ع ) براى شريح پانصد درم مقررى قرار داد .
هامش
[ 1 ] . شريح گاهى شعرى مىسروده است و اين اشعار او را در آثار ابن قتيبه و كامل مبرد و عقد الفريد پيدا نكردم .