( 1 ) چون دوباره گفتم ، چنين گفت : اين سخن تو كه گفتى اگر امير مرا معاف دارد مرا خوشتر است و اگر مىخواهد مرا به سختى اندازد خود داند . اگر كسى جز تو پيدا نكنيم تو را بر آن كار وا مىداريم و اگر كسى جز تو بيابيم تو را به رنج نمىافكنيم . اما اين سخن تو كه مردم هرگز از اميرى به اندازه من بيم نداشتهاند ، آرى به خدا سوگند كه بر روى زمين مردى را گستاختر از خودم در خونريزى نمىدانم . وانگهى كارهايى را انجام دادم كه مردم ترسيدند و بدان وسيله كار براى من گشوده شد . برو خدايت رحمت كناد .
ابو وائل مىگويد از پيش حجاج بيرون آمدم و به عمد مانند اينكه جايى را نمىبينم خود را از راه كنار كشيدم - گويى راه خروجى را گم كردهام . حجاج گفت : شيخ را راهنمايى كنيد . شيخ را دريابيد و كسى آمد و دستم را گرفت و مرا بيرون برد و ديگر پيش او برنگشتم .
گويد اسماعيل بن ابراهيم ، از روح بن قاسم ، از عاصم بن بهدلة ، از ابو وائل ما را خبر داد كه مىگفته است * چون حجاج آمد پيام داد و كسى را پيش من گسيل داشت . پيش او رفتم . پرسيد نامت چيست ؟ گفتم : گمان نمىكنم پيش از آن كه نام مرا بدانى كسى را پيش من فرستاده باشى . گفت : چه هنگام به اين شهر آمدهاى ؟ گفتم : از همان هنگام كه مردم اين شهر آمدهاند . پرسيد چه اندازه قرآن مىدانى ؟ گفتم : به آن اندازه كه اگر به آن عمل كنم مرا بسنده باشد . گفت : پيش تو فرستادهام كه از تو براى حكومت يكى از مناطق يارى بجويم .
گفتم : كدام منطقه از حكومت امير ؟ گفت : سلسله . گفتم : كار سلسله جز با مردان و يارانى كه بتوانند بر آن قيام كنند سر و سامان نمىگيرد ، و اگر از من يارى بخواهى از پيرمردى درهم شكسته كه از همكاران نادرست بيم دارد يارى خواستهاى ، اگر امير مرا معاف دارد براى من خوشتر است و اگر مرا مجبور كنى و به رنج اندازى خود دانى و اى امير ! به خدا سوگند هر گاه شب تو را به ياد مىآورم خواب را از سرم مىربايد ، وانگهى مردم را چنان مىبينم كه از تو چنان بيم دارند كه هرگز از امير ديگرى چنان بيم نداشتهاند . گفت : اين سخن كه مىگويى بدان سبب است كه هيچ اميرى خونريزتر از من به اين شهر نيامده است . آرى من كارهايى را انجام دادم كه مردم از آن بيم داشتند و به همان سبب كارها براى من گشوده شد اينك اگر از تو بى نياز شدم معافت مىدارم و گرنه تو را بر آن كار وامىدارم . برو خدايت رحمت كناد . گويد چون برگشتم به عمد و آن چنان كه گويى در را نمىبينم بدان سو نرفتم .
حجاج - به پردهدار گفت - واى بر تو شيخ را راهنمايى كن .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 545
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٥٤٥