( 1 ) كلبهيى ساخته شده از نى و شاخ و برگ داشت كه خودش و اسبش در آن زندگى مىكردند .
هر گاه به جهاد مىرفت آن را جمع مىكرد و چون بر مىگشت آن را از نو برپا مىكرد .
گويد محمد بن عبد الله اسدى ، از مندل ، از سفيان ، از عمرو بن ، از عاصم ، از ابو وائل ما را خبر داد كه مىگفته است * يك درم درآمد از بازرگانى براى من خوشتر از ده درم از مقررى من است . قيس هم از عاصم از ابو وائل مانند همين سخن را نقل مىكند .
گويد فضل بن دكين ، از حفص ، از اعمش ما را خبر داد كه مىگفته است * خود ديدم كه اندازهء ازار ابو وائل تا نيمه ساق پايش و پيراهنش اندكى كوتاهتر از آن و ردايش كوتاهتر از هر دو بود و مجاهد را هم همينگونه ديدم .
گويد فضل بن دكين ، از سعيد بن صالح اسدى ما را خبر داد كه مىگفته است * ابو وائل گاهى پارهها و بريدههاى پارچههاى يمنى را مىپوشيد .
گويد عبيد الله بن موسى ، از شيبان ، از اعمش ما را خبر داد كه مىگفته است * خودم ديدم كه ابو وائل موهاى ريش خود را با رنگ زرد خضاب مىبست .
گويد فضل بن دكين ، از فطر ما را خبر داد كه مىگفته است * ابو وائل را ديدم كه ريش خود را زرد مىكند .
گويد عمرو بن هيثم پدر قطن ما را خبر داد و گفت * به معرّف بن و اصل گفتم تو خود ابو وائل را ديدى كه موهاى ريش خود را زرد مىكرد ؟ گفت : آرى ابو وائل موهاى ريش خود را زرد مىكرد .
گويد زهير بن حرب ، از على بن ثابت ، از سعيد بن صالح ما را خبر داد كه مىگفته است * خود ديدم كه ابو وائل به نوحهسرايى گوش مىكرد و مىگريست .
گويد عفان بن مسلم ، از عبد الله بن بكر مزنى ما را خبر داد كه مىگفته است از عاصم بن بهدلة شنيدم مىگفت * ابو وائل براى ديدار اسود بن هلال پيش او آمد ، و به او گفت :
به خدا سوگند پيش تو نيامدم ، مگر اينكه دلم مىخواست تو را ديگر نبينم - مرده باشى .
اسود گفت : اى ابو وائل به چه سبب ؟ پاسخ داد كه از اين زندگى بر تو بيم دارم - براى تو چيز شايستهيى نيست . وانگهى بر تو از آزمونها و گرفتارىها مىترسم و مىدانم آنچه در پيشگاه خداست بهتر است .
اسود گفت : اى ابو وائل چنين مكن و بدين گونه مينديش كه من در هر روز از گزاردن پنجاه نماز كوتاهى نمىكنم . و من چون بميرم عمل من قطع مىشود و ديگر نمىتوانم نمازى
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 548
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٥٤٨